گنجور

 
ابن یمین

ای نسیمی ز لبت معجزه روح‌الله

صفت حسن تو گردان چو زبان در افواه

یوسف حسنی و این طرفه که در موکب تو

چون سلیمان بود از لشکر جان خیل و سپاه

به لطافت خط چون خضروَشَت کمتر نیست

کز لب چشمه حیوان بدمد مهر گیاه

بجز از سبزه خط و گل رخسار ترا

من ندیدم که بود قوس قزح هاله ماه

تا کی آخر دل عشاق ربائی به ستم

چون نداری دل یک کس به همه عمر نگاه

لیک در وصف نیاید که چه شکرست مرا

از خیال تو که بر چشم رهی دارد راه

هیچ دانی ز چه آئینه مه زنگ گرفت

ز آنکه هر شب به فلک میبرم از هجر تو آه

امشب از دوش گذشته‌ست مرا اشک روان

به صفت راست نیاید بلغ‌السیل ذباه

گرچه از عین عنایت به سوی ابن یمین

نکنی ای مه تابان همهٔ عمر نگاه

دوش پنهان ز تو همخانه من بود خیال

چون برآورد سر از خوابش امروز به گاه

گفتمش خیز صبوحی کن و اندیشه مکن

که کند عفو خداوند جهان غرق گناه

گفت با طاعت قطب ملک افضل را

بر چنین معصیتی می‌نتوان کرد اکراه

دُر دریای حقیقت گهر کان یقین

سر اخوان صفا شیخ جهان فضل الله

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید

گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه

پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم

چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه

خواجه عبدالله انصاری

ای ستمکار بیندیش از آنروز سیاه

که ترا شومی ظلم افکند از جاه بچاه

حال اکنون بحقارت منگر جانب او

بشماتت کند آنروز بسوی تو نگاه

منوچهری

در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه

دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه

جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه

بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه

قطران تبریزی

ای بفر و خرد و خوبی خورشید سپاه

او فرزنده ز گردون تو فروزنده ز گاه

او گهی تابان بر چرخ و گهی زیر زمین

تو بوی تابان بر گاه بگاه و بی گاه

زو نگاریده سپهر از تو نگاریده زمین

[...]

امیر معزی

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه

کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه

بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت

بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه

ای پسر چند کنم بی‌لب خندان تو صبر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه