ای نسیمی ز لبت معجزه روحالله
صفت حسن تو گردان چو زبان در افواه
یوسف حسنی و این طرفه که در موکب تو
چون سلیمان بود از لشکر جان خیل و سپاه
به لطافت خط چون خضروَشَت کمتر نیست
کز لب چشمه حیوان بدمد مهر گیاه
بجز از سبزه خط و گل رخسار ترا
من ندیدم که بود قوس قزح هاله ماه
تا کی آخر دل عشاق ربائی به ستم
چون نداری دل یک کس به همه عمر نگاه
لیک در وصف نیاید که چه شکرست مرا
از خیال تو که بر چشم رهی دارد راه
هیچ دانی ز چه آئینه مه زنگ گرفت
ز آنکه هر شب به فلک میبرم از هجر تو آه
امشب از دوش گذشتهست مرا اشک روان
به صفت راست نیاید بلغالسیل ذباه
گرچه از عین عنایت به سوی ابن یمین
نکنی ای مه تابان همهٔ عمر نگاه
دوش پنهان ز تو همخانه من بود خیال
چون برآورد سر از خوابش امروز به گاه
گفتمش خیز صبوحی کن و اندیشه مکن
که کند عفو خداوند جهان غرق گناه
گفت با طاعت قطب ملک افضل را
بر چنین معصیتی مینتوان کرد اکراه
دُر دریای حقیقت گهر کان یقین
سر اخوان صفا شیخ جهان فضل الله