چنان اندر کمند طره جانان گرفتارم
که امید رهائی ره ندارد در دل زارم
ز عشق مورخط یار ومار زلف دلدارم
تو پنداری به گوشم رفته مور و در بغل مارم
اگر زاهد کند از عشق روی دوست انکارم
چه غم کو را نه انسان از دواب الارض پندارم
کند یارم گر آزارم که دست از عشق بردارم
سرم را گر برد از تن نخواهد بود آزارم
چه باک اندر ره عشقش اگر سر رفت ودستارم
ندارم دست تا دامان وصلش را به دست آرم
چو زلف یار تا در گردن او دست در نارم
ز غم درخون دل آغشته همچون دانه درنارم
ز عشق روی وموی یار صبح وشام درنارم
ز غم می سوزم ومی سازم ودم هیچ درنارم
چه غم عشق ار نهد بر دل غمی هر دم دگر بارم
دل من بختی مست است وپروا نیست از بارم
نباشد چون بلند اقبال سال ومه جز این کارم
که تخم عشق جانان را به مهر آباد دل کارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عمق عشق و وابستگیاش به معشوقش صحبت میکند. او احساس میکند که به قدری در عشق گرفتار شده که امیدی به رهایی ندارد. تصویر زلف و چهره معشوقش در دلش نقش بسته و او را به حالت عجیبی دچار کرده است. اگرچه زاهدان و افراد دیگر ممکن است عشق را انکار کنند، او هیچ یک از این نظرات را به دل نمیگیرد و به عشقش ادامه میدهد، حتی اگر معشوقش به او آزار برساند. عشق برای او چیزی است که ارزش همه چیز را دارد، حتی اگر بر سرش بیفتد. او به شدت درگیر حسرت و شعف ناشی از عشق است و دلش را با یاد معشوق آباد میکند. در نهایت، شاعر عشق را با طعم تلخ و شیرین درهم میآمیزد و آن را جزء لاینفک زندگی خود میداند.
هوش مصنوعی: من به قدری در دام موهای محبوبم گرفتار شدهام که دیگر هیچ امیدی به رهایی ندارم و دل زار و غمگینم تنها غم و حسرت میکشید.
هوش مصنوعی: از عشق یار و زلفهای دلنشین او، به من میگذرد که در گوشم صدای مور میآید و در آغوشم مار حس میشود.
هوش مصنوعی: اگر زاهد نسبت به عشق به دوست بیتوجهی کند، برای من مهم نیست؛ زیرا او را به هیچ وجه نمیتوانم انسان واقعی به حساب بیاورم.
هوش مصنوعی: اگر دوستم مرا آزار دهد و از عشق دست بکشد، حتی اگر سرم را از بدنم جدا کند، باز هم آزارم نخواهد بود.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق او، چه اهمیتی دارد اگر جانم را از دست بدهم و دیگر هیچ چیز نداشته باشم؟ تنها آرزویم این است که به او نزدیک شوم و وصلش را به دست آورم.
هوش مصنوعی: موی یار مانند زنجیری است که به گردن او آویخته شده، و من از درد و غم در دل خود به شدت رنج میبرم، به گونهای که حالتم به دانهای در آتش میماند.
هوش مصنوعی: از عشق چهره و موهای معشوق، صبح و شب در آتش غم میسوزم و میسازم، اما در هیچ حالتی ناراحت نیستم.
هوش مصنوعی: عشق اگر دل را غمگین کند، چه غم؟ هر لحظه غمی جدید به سراغم میآید. دل من در خوشی و شادمانی است و از غمها نگران نیست.
هوش مصنوعی: در سال و ماهی که به اوج خوشبختی نرسیدهام، تنها کاری که انجام میدهم این است که با عشق و محبت، دل خود را به عشق محبوبم پر از شادی و زندگی کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلا باز آی تا با تو غم دیرینه بگسارم
حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم
دلا گرمن به آسانی ترا روزی به چنگ آرم
چو جان دارم ترا زیرا که بی تو خوارم وزارم
دلا تا تو زمن دوری نه درخوابم نه بیدارم
[...]
بخواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارم
که من دور از درش امشب زعمر خویش بیزارم
خلافست اینکه می گویند باشد آرزو در دل
مرا در دل بود بد خوی و چندین آرزو دارم
نه آخر عاشقان باری زخوبان رحمتی بینند
[...]
خر خمخانه را ناسور پیدا گشت و بیطارم
بنیش از سقبه آن ناسور در یکهفته بردارم
چو خر شاعر بود بیشک که بیطاری کند شاعر
چه داند آن خر شاعر که من شاعر نه بیطارم
ز تسعیر خر شاعر بسازم خمره مرهم
[...]
نصیحت میکنم دل را که دامن درکش از یارم
چو با دل بر نمیآیم به رنج دل سزاوارم
اگر معزولم از وصلش ندارم غم بحمدالله
که در دیوان هجرانش منم تنها که بر کارم
من از وی بر خورم گویی کس این هرگز نیندیشد
[...]
چو من عادت چنین دارم که غم را شادی انگارم
به بیماری چنان کآمد تو هم میدار تیمارم
به درد تازه هر ساعت مرا مشغول خود میکن
از این بیکار کم داری دمی بیکار مگذارم
به یک غم ابلهی باشد که از عشق تو بگریزم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.