گنجور

 
بلند اقبال

ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم

به هر کجا که نشینم چو نقش دیوارم

برو طبیب مکن در علاج من کوشش

که من ز نرگس بیمار دوست بیمارم

ز عشق روی تومنعم کندهمی زاهد

نه آگه است همانا که من گرفتارم

خرابی دل خود را طلب کنم ز خدا

شنیده ام چوتورا کرده اند معمارم

مپرس حال دل ازمن که گفتنی نبود

ببین درآینه آگه شو از دل زارم

به کشتنم همه عالم شونداگر همدست

گمان مکن که ز عشق تو دست بردارم

برای بندگیت گو چو یوسف اندازند

گهی به چاه و فروشند گه به بازارم

وگر مرا چو خلیل افکنند در آتش

به یاد روی تو آن آتش است گلزارم

جز آنکه از مدد عشق شد بلند اقبال

کسی نگشت و نگردد خبر ز اسرارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ازرقی هروی

ایا بفضل و کرم یاد کرده از کارم

زیاد کرد تو بسیار شکرها دارم

خصایل تو سزاوار مدحتند همه

بجلوه کردن آن من رهی سزاوارم

چنان کنم بسعادت که تا کم از یکسال

[...]

سوزنی سمرقندی

نظامی ارچه نمرد است مرده انگارم

به نظم مرثیتش حق طبع بگذارم

چه گر نمیرد و آنگاه مرثیت گویم

چو نشنود که چه گویم چه سود گفتارم

لطیف مرثیتی پیش او فرو گویم

[...]

انوری

خدایگانا سالی مقیم بنشستم

به بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم

همی نیاید نقشی به خیره چه خروشم

همی نگردد کارم نفیر چون دارم

نه ماه دولتم از چرخ می‌دهد نورم

[...]

خاقانی

از آن قبل که سر عالم بقا دارم

بدین سرای فنا سر فرو نمی‌آرم

نشاط من همه زی آشیان نه فلک است

اگرچه در قفس پنج حس گرفتارم

نه آن کسم که درین دام‌گاه دیو و ستور

[...]

مولانا

نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم

که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم

به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم

که من تو را نگذارم، به لطف بردارم

رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه