گنجور

 
بلند اقبال

زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش

و از آتش ودود تو دلم گشته مشوش

جان ودلوهوش وخرد وصبر وتوانم

می بود وربود از کف من خال توهر شش

ماهی به رخ اما نبود ماه زره پوش

سروی به قد اما نشود سروکمان کش

بینی ودو ابرو ودوچشم تو برددل

اسمی بود اعظم ز چپ وراست منقش

زلف تومرا چون شده زنجیر غمی نیست

دیوانه ام ار کرده ای از روی پریوش

بر پیلتن اسب تو ببینم چو رخت را

همچون شه شطرنج شوم کش به کشی کش

مانند بلنداقبال الحق نتوان گفت

در وصف رخ دوست کسی شعر چنین خوش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

او می رود و عاشق مسکین گرانش

چون مرده که در سینه بود حسرت جانش

بی مهر سواری که عنان باز نپیچد

آویخته چندین دل خلقی به فغانش

ناخوش همی آزارد و یا طالب خونی ست

[...]

جهان ملک خاتون

در باغ خرامید شبی آن بت مهوش

با غمزه چون ناوک و ابروی کمانکش

با قدّ چو سرو چمن و ساعد سیمین

با تیغ جفا دلبر و از می شده سرخوش

گفتا بزنم تیغ جفا بر تو و گفتم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه