خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باش
هرکجا باشی به یاد آن بت جانانه باش
گفتمش شمع رخت چون برفروزد چون کنم
گفت بهر سوختن آماده چون پروانه باش
گفتمش رخ چون پری داری وچون زنجیر زلف
گفت اگر دانسته ای هست این چنین دیوانه باش
گفتمش خواهم که در زلفت رهی پیدا کنم
گفت دردست غمم دل ریش تر از شانه باش
گفتمش جا در کجا داری که آیم پیش تو
گفت گاهی درحرم روگاه درمیخانه باش
گفتمش نام تو را خواهم کنم ورد زبان
گفت یادم کن به دل بی منت از صد دانه باش
چون بلند اقبال گفتم بلبل باغ توام
گفتم نه دربندآب و نه به فکر دانه باش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و معشوق است. شاعر در آن به دنبال محبت و نزدیکی به معشوقش است و میخواهد راههای مختلفی را برای رسیدن به او بررسی کند. او از معشوقش میپرسد که کجا باید برود تا او را بیابد و معشوق بر او تأکید میکند که باید در هر حالتی به یاد عشقش باشد و برای او مانند پروانه به دور شمع بچرخد. همچنین، معشوق به او میگوید که عشق واقعی در دل است و نیازی به ظاهر نیست. در نهایت، شاعر به زیبایی و عشقش در باغ معشوقش اشاره میکند و از محدودیتهای دنیوی فراتر میرود.
هوش مصنوعی: فرقی نمیکند که در کعبه باشی یا در معبد بتها، در هر جا که هستی، همیشه به یاد آن معشوق زیبای خود باش.
هوش مصنوعی: به او گفتم: وقتی که شمع وجود تو روشن شود، من چه کاری باید انجام دهم؟ پاسخ داد: برای سوختن آماده باش، مثل یک پروانه.
هوش مصنوعی: گفتم که چهرهات مانند پری است و موهایت مانند زنجیر، او گفت اگر دانستهای، پس باید اینگونه دیوانه باشی.
هوش مصنوعی: به او گفتم که میخواهم در زلفت راهی بیابم. او در پاسخ گفت: در دل غم من، درد و رنجی وجود دارد که از این حالتی که دارم بیشتر قلبم را میآزارد.
هوش مصنوعی: به او گفتم کجا میتوانم تو را ببینم؟ که بیایم پیش تو. او گفت گاهی در حرم و گاهی در میخانه هستم.
هوش مصنوعی: به او گفتم میخواهم نام تو را مدام بر زبان بیاورم. او گفت: در دلانگیز یادم کن و بیهیچ چشمداشتی باش، مثل صد دانه که در دل میکاشته میشود.
هوش مصنوعی: من خوشبختی را تجربه کرده و به تو میگویم که من بلبل باغ تو هستم. نباید نگران مشکلات و سفرهات باشی و بر روی مسائل مادی تمرکز کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر ز کوی عاشقانی، تا عدم هم خانه باش
خویش خوش رویان شدی، با خویشتن بیگانه باش
گه سرای خاص را، چون عامیان دهلیز کن
گه زبان عام را، چون خاصگان خانه باش
هر که را بر کوش زنجیری بود دیوانه شو
[...]
ساقیا بیگه رسیدی می بده مردانه باش
ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده
وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش
چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی
[...]
هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش
تکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش
کی بود جای ملک در خانهٔ صورت پرست
رو چو صورت محو کردی با ملک همخانه باش
پاک چشمان را ز روی خوب دیدن منع نیست
[...]
مرد این میدان نهای همچون زنان در خانه باش
ور سوی میدان مردان میروی مردانه باش
هرکجا ماهی ببینی خرمن خود را بسوز
هرکجا شمعی ببینی پیش او پروانه باش
یوسف ار دستت دهد گو باش در زندان مقیم
[...]
طاعت پیر مغان کن وز همه بیگانه باش
اول از میخانه بودی آخر از بتخانه باش
کشتگان عشق، می از کاسه سر می خورند
چون که سر را خاک خواهد خورد گو پیمانه باش
کاذبی در عشق، اگر خاکسترت گردد خموش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.