گنجور

 
بلند اقبال

دلا غلام در دوست باش و سلطان باش

هر آنچه حکم نماید مطیع فرمان باش

تورا چوخاتم فرماندهی به کف دادند

به پشت باد بزن تخت را سلیمان باش

نصیحتی کنمت ترک آرزوها کن

زکار خویش وزکردار خود پشیمان باش

چو صبح عید رسد از پی تقرب خویش

به پیش دلبر خود گوسفند قربان باش

تو را ز یوسف گمگشته چون به دل داغ است

به کنج بیت حزن همچو پیر کنعان باش

چگونه جمع شود عاشقی وخاطر جمع

چو زلف یا راگر عاشقی پریشان باش

غمین مباش غم عالم ار شود یارت

چوبختیان قوی پشت سخت کوهان باش

به یاد آن صنم سروقد گل رخسار

چه حاجتت به گلستان تو خود گلستان باش

گرت هوا است که چون من شوی بلنداقبال

ز جان ودل بگذر محو روی جانان باش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

اگر رفیقِ شفیقی درست پیمان باش

حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش

شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده

مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش

گَرَت هواست که با خِضْر همنشین باشی

[...]

صائب تبریزی

ز خارزار تعلق ، کشیده دامان باش

به هر چه می کشدت دل ،ازان گریزان باش

قد نهال خم از بار منت ثمرست

ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش

درین دو هفته که چون گل درین گلستانی

[...]

سلیم تهرانی

چو گل که گفت درین باغ شاد و خندان باش

به حال خویش چو تاک بریده گریان باش

درین چمن که زند برق فتنه تیغ به ابر

تمام سر شو و چون غنچه در گریبان باش

نکرد فایده ای از تلاش ساحل، موج

[...]

واعظ قزوینی

چو ابر بر سرمردم تمام احسان باش

معاش خلق جهان را تو میر سامان باش

چو گوهر، از گره کار هیچکس مگذر

بحل آن، همه استادگی چو دندان باش

مخور ز سنگدلی، چون نمک بهر دل ریش

[...]

سیدای نسفی

دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باش

بپوش دیده و دور از شکست دوران باش

برو ز گلشن و در گوشه بیابان باش

ز خارزار تعلق کشیده دامان باش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه