گنجور

 
بلند اقبال

شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد

تا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد

دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویش

خونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد

مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشت

دل شیر گیر بود که از او حذر نکرد

یا بید بود یا که نه بختم سعید بود

کاخر درخت آرزوی من ثمر نکرد

آهن مگر نه آب ز آتش همی شود

پس آه ما چرا به دل او اثر نکرد

چشمت ز مژه با دل من آنچه میکند

فصاد با رگ کسی از نیشتر نکرد

دیدی که شمع چون پر پروانه را بسوخت

خود همچنان بسوخت که شب را سحر نکرد

زاهد نگر که گفت چنین وچنانم کنم

هیچ اعتنا به حکم قضا وقدر نکرد

در عاشقی چو من نشد اقبال کس بلند

تا تن به پیش بار ملامت سپر نکرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

هر کو چو شمع  زآتشِ دل تاجِ سر نکرد

سر در میانِ مجلس عشّاق بَر نکرد

بر خطِّ عشقِ ماه‌رخان چون قلم کسی

ننهاد سر، که همچو قلم ترکِ سر نکرد

آنکس شکست قلب، که بیمش ز جان نبود

[...]

جهان ملک خاتون

دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نکرد

وز آه سوزناک جهانی حذر نکرد

بگرفت اشک ما دو جهان سر به سر ولی

آن بی وفا ز لطف سوی ما گذر نکرد

آهم گذشت و بر فلک هفتمین رسید

[...]

حافظ

رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرد

در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاه‌دار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حافظ
جامی

بگذشت یار و سوی اسیران نظر نکرد

کردیم ناله در دل سختش اثر نکرد

خاک رهش شدیم که بوسیم پای او

از سرکشی و ناز بر آنجا گذر نکرد

ما را چه سود اشک چو سیم و رخ چو زر

[...]

اهلی شیرازی

سوز حدیث شمع زبان را خبر نکرد

حرف سر زبان بدل کی اثر نکرد

غوغای رستخیز برآید ز عاشقان

آن مست نازنین چه سر از خواب بر نکرد

طوبی که سرفرازی باغ بهشت یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه