گنجور

 
بلند اقبال

دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیاد

ناگهم تدبیری آمد بهر دیدارش به یاد

سوی اوگفتم نویسم شرح حالی تا مگر

از غم هجرم رهاند سازدم از وصل شاد

زآنکه صراف سخن اندر ترازوی بیان

وزن مکتوبات را یک نیمه از دیدار داد

از بیاض چشم کاغذ وز مژه کردم قلم

سوخته خونی مداد آسا دلم در بر نهاد

شرح شوقش را به هر حرفی که میکردم رقم

مردم چشمم به جای نقطه ای می اوفتاد

نامه ام را الفرض دادند چون در دست دوست

دیده بر رویش گشادم نامه ام را تا گشاد

وصل یار آن راکه روزی چون بلنداقبال شد

بی نیاز از آب وآتش آمدو از خاک وباد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد

برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد

جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد

برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد

جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
منوچهری

چون قلم بست او میان در هجو تو لیکن دهانش

چون دوات از گفته‌های خویشتن پر لوش باد

قطران تبریزی

آنچه ایزد خواست کرد و آنچه مردم خواست داد

شاه را بالنده کرد و تن درستش کرد شاد

شاه را تابنده کرد آن تندرستی در بزه

شد تنش پالوده چون از باده آسوده لاد

هست پنجاه و سه سالش داد پنجاه و سه تب

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
ابوالفرج رونی

این مبارک پی بنای محکم گردون نهان

کرده شاگردیش گردون خوانده او را اوستاد

روز و شب در آفتاب و سایه اقبال و بخت

جای ابراهیم بن مسعود ابراهیم باد

مشرق میدان شاه دین فروز دین پرست

[...]

امیر معزی

در معزالدین ملکشاه آفتاب دین و داد

روز عید روزه‌داران فرخ و فرخنده باد

خسرو پیروزبخت و داور یزدان‌پرست

شاه خاقان گوهر و سلطان سلجوقی نژاد

کاست از عالم ستم تا لاجرم شاهی فزود

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه