دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیاد
ناگهم تدبیری آمد بهر دیدارش به یاد
سوی اوگفتم نویسم شرح حالی تا مگر
از غم هجرم رهاند سازدم از وصل شاد
زآنکه صراف سخن اندر ترازوی بیان
وزن مکتوبات را یک نیمه از دیدار داد
از بیاض چشم کاغذ وز مژه کردم قلم
سوخته خونی مداد آسا دلم در بر نهاد
شرح شوقش را به هر حرفی که میکردم رقم
مردم چشمم به جای نقطه ای می اوفتاد
نامه ام را الفرض دادند چون در دست دوست
دیده بر رویش گشادم نامه ام را تا گشاد
وصل یار آن راکه روزی چون بلنداقبال شد
بی نیاز از آب وآتش آمدو از خاک وباد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و غم جدایی از محبوبش سخن میگوید و تصمیم میگیرد نامهای برای او بنویسد تا شاید از غم هجر رهایی یابد. او در وصف عشق و شوقش به محبوب، از کلمات و حروف استفاده میکند و قلمش از عشق سوزانده میشود. در نهایت، امیدش به وصال محبوبش را بیان میکند و میگوید که زمانی محبوبش به او نزدیک خواهد شد، بینیاز از هر چیز.
هوش مصنوعی: دیروز به خاطر بیمحبتی آن ماه غمگین بودم، ناگهان فکری به ذهنم رسید تا برای دیدن او تدبیری بیندیشم.
هوش مصنوعی: به او گفتم مینویسم از حال و روز خودم تا شاید از غم جدایی نجاتم دهد و مرا از خوشحالی وصل بهرهمند سازد.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه سخنسنج در ابزار بیان، بار مکتوبات را به گونهای تنظیم کرد که نیمی از آن به دیدار اختصاص یافت.
هوش مصنوعی: با چشمان روشن و سفیدی شبیه کاغذ، و با مژههایی که مثل قلم سوخته عمل میکنند، احساساتم را که شبیه مداد خونی است، در دل خود به تصویر میکشم.
هوش مصنوعی: هر بار که درباره شوق او سخن میگفتم، نگاه من به جایی میافتاد که به جای نقطهای، احساس او را میدیدم.
هوش مصنوعی: نامهام را به فرض برسانید، زیرا وقتی در دست دوست دیدم، بر روی آن گشودهام.
هوش مصنوعی: وصل یار نصیب کسی میشود که روزی خوششانس و سعادتمند باشد. او در آن حالت دیگر نیازی به آب و آتش ندارد و از خاک و باد هم بینیاز است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
برترین مهتر به کهتر کهترش محتاج باد
جاودانه خواجه هر خواجه ای حجاج باد
[...]
چون قلم بست او میان در هجو تو لیکن دهانش
چون دوات از گفتههای خویشتن پر لوش باد
آنچه ایزد خواست کرد و آنچه مردم خواست داد
شاه را بالنده کرد و تن درستش کرد شاد
شاه را تابنده کرد آن تندرستی در بزه
شد تنش پالوده چون از باده آسوده لاد
هست پنجاه و سه سالش داد پنجاه و سه تب
[...]
این مبارک پی بنای محکم گردون نهان
کرده شاگردیش گردون خوانده او را اوستاد
روز و شب در آفتاب و سایه اقبال و بخت
جای ابراهیم بن مسعود ابراهیم باد
مشرق میدان شاه دین فروز دین پرست
[...]
در معزالدین ملکشاه آفتاب دین و داد
روز عید روزهداران فرخ و فرخنده باد
خسرو پیروزبخت و داور یزدانپرست
شاه خاقان گوهر و سلطان سلجوقی نژاد
کاست از عالم ستم تا لاجرم شاهی فزود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.