گنجور

 
بلند اقبال

آن نگار از گریه طفل دل مرا آرام کرد

بس که از چشم ولب اورا شکر وبادام داد

یادم از گم گشته دل امد ز بس زلفش همی

گاه یاد از شکل دالم گه از شکل لام داد

در ازل کاشیاء را از هم نمی بودامتیاز

روی ومویش روز وشب را نورو ظلمت وام کرد

گفتگوئی از لب لعلش نمودم آرزو

خود نمی دانم نوازش کرد یا دشنام داد

ای خوش آن مستی که منظورش ز ساقی می بود

چشم او بر این نباشد کز سبو یا جام داد

از نگاهی صبر وتاب از دست شیخ وشاب برد

وز کلامی جان ودل انعام خاص وعام داد

عیسی ازاسماء اعظم مرده را می داد جان

آن بت ترسا مرا صد جان به یک پیغام داد

مصریان را چهر یوسف قوت جان شد سال قحط

یار هم ما را ز روی ومو نهار وشام داد

با بلنداقبال می دانی چه کرد از زلف وخال

مرغ دل را دانه ای افشاند و جا در دام داد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

هرکه او را میل خاطر سوی ارزانی بود

او برنج و خواری ارزانی و ارزانی بود

من بچشم یار از آن خوارم که ارزان یافتست

چون ببینی خواری هرچیز ز ارزانی بود

بر جفای صد شبش ناید پشیمانی شبی

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۶۹ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
امیر معزی

خسروا می خور که خرم جشن افریدون رسید

باغ پیروزی شکفت و صبح بهروزی دمید

در چنین صد جشن فرخ شادباش و شاه باش

کایزد از بهر تو این شاهی و شادی آفرید

ملک‌ گیتی دولت عالی تورا دادست و بس

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد

آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

عیش من تلخ است بی تو ور بخواهد یک زمان

دو لب شیرین تو تلخ مرا شیرین کنند

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه