گنجور

 
سلطان باهو

بارها گفتم ترا دل بارها

گرد این هرگز مگرد این کارها

تو نه ء واقف ز درد دلبران

عشق آسان نیست، مشکل کارها

بوالهوس گر رو بر راهش آورد

می‌خلد در پای‌هایش خارها

جای آسایش ندیدی ای دلا

بالیقین دان شعله‌های نارها

دم زدن در راه عشق یار نیست

پاره شو در راه او صد پارها

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای ز عشقت روح را آزارها

بر در تو عشق را بازارها

ای ز شکر منت دیدار تو

دیده را بر گردن دل بارها

فتنه را در عالم آشوب و شور

[...]

جهان ملک خاتون

صبر می باید دلا در کارها

با تو گفتم این حکایت بارها

در ره عشق و بیابان فراق

صبر می باید تو را خروارها

بس گنه دارم ز کردارم مپرس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه