گنجور

 
سلطان باهو

کارها این مشکل است این کارها

زارها باید دل خود زارها

تا زمین دل نگردد لایقش

کی برآید از گلی گلزارها

دل ز دستم رفت جانم شد خراب

تار زلفش چونکه دیدم مارها

بر مراد کس نه گردد هیچ چیز

تا چه سازند عاشقان بیچارها

یار باید جان فدا خود کرد نیست

غیر جان دادن ندیدم چارها

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای ز عشقت روح را آزارها

بر در تو عشق را بازارها

ای ز شکر منت دیدار تو

دیده را بر گردن دل بارها

فتنه را در عالم آشوب و شور

[...]

جهان ملک خاتون

صبر می باید دلا در کارها

با تو گفتم این حکایت بارها

در ره عشق و بیابان فراق

صبر می باید تو را خروارها

بس گنه دارم ز کردارم مپرس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه