لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

صبا روزی که عصرش کرد سکته

به‌ یک‌ مجلس‌ دو من‌ سیب و هلو خورد

هلوی مفت و سیب آمد به‌دستش

ز حرص آن جمله را یکجا فرو برد

دگر سی تخم‌مرغ نیم‌رو را

یکایک در میان معده افشرد

سپس ده شیشه لیموناد نوشید

زهی پرخور، زهی پردل‌ زهی گرد

پس آنگه مدتی خسبید و آخر

همان‌جا سکته کرد و خونش افسرد

زن بیچاره‌اش با حالت یأس

به بالینش طبیبی چند آورد

به قصد فصد او بودند اما

نجستند اندر آن هیکل رگی خرد

به هرجا شد زدندش چند نشتر

نه‌خون آمد نه رنگ جنباند تا مرد

به مرگش شورها کردند مخلوق

که او مخلوق را بسیار آزرد

جلو افتاد سالی بیست مرگش

شتابان رفت سوی گور بافرد

دل یاران به درد آورد از این‌رو

بدل شد صاف برناییش با درد

به من بهتان بسی زد تا به نفرین

بر او تیری زدم کش بر جگر خورد

به طمع جیفهٔ دنیا بدی کرد

به دنیا هم در آخر جیفه بسپرد

به تارب‌بخ وفاتش طبع بنده

مکرر سفر اشعار گسترد

مصارپع مناسب را مکرر

ز روی امتحان بنوشت و بشمرد

خود او ازگور آخرکرد بیرون

سرو گفتا «‌صبا از پرخوری مرد»

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شمارهٔ ۴۷ - ماده تاریخ مرگ صبا به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
باباطاهر

الهی گردن گردون شود خرد

که فرزندان آدم را همه برد

یکی ناگه که زنده شد فلانی

همه گویند فلان ابن فلان مرد

سنایی

به گرمای تموز از سرد سوزش

صد و پنجه مسافر خشک بفشرد

رهی رفت و غلام برده برده

زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد

زه ای پستت بمانده ماه بهمن

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

رخ خوب تو ناموس قمر برد

لب لعل تو بازار شکر برد

بنفشه گرچه بازاری همیداشت

چو زلف دید سردر یکدیگربرد

گل سرخ از تو می بربست طرفی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه