بختم مدد نداد که بینم وصال دوست
ای کاشکی ز دور به بینم جمال دوست
از جان و از جهان بهوایش برآمدم
بیرون نرفت از دل و جانم خیال دوست
جان و دلم همیشه لگدکوب عشق اوست
دولت نگر چگونه شدم پایمال دوست
جانهای عاشقان بغم عشق واگذاشت
بس دور می نمود چنین از کمال دوست
گاهی که یار پرسش حالم کند به لطف
صد جان فدای آن لب و حسن و سؤال دوست
هر دم اگر جمال نماید بعاشقان
کی کم شود بمرتبه جاه و جلال دوست
از ناز پادشاه و گدا گشت بی نیاز
گر زانکه یافت جان اسیری وصال دوست


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دوری و جدایی از محبوب میگوید و آرزوی وصال او را دارد. او احساس میکند که عشق به دوست همچون باری سنگین بر دوشاش است و همیشه در دل و جانش جاری است. عشقش به محبوب چنان عمیق است که جان و دلش را تحت تأثیر قرار داده و حتی در دوری، خیال او را رها نمیکند. شاعر درد و غم عاشقان را ابراز میکند و به شیرینی و زیبایی محبوب اشاره میکند که هر بار نگاهش به عاشقان میافتد، مرتبهاش در دلاش بالا میرود. در نهایت، او به عشق و وصال دوست به عنوان منبع قوت و نیاز اشاره میکند، که فارغ از مقام و مرتبه، عشق او برتر از همه چیز است.
هوش مصنوعی: قسمت مربوط به سرنوشت من اجازه نداد که ملاقات محبوبم را تجربه کنم؛ ای کاش از دور هم بتوانم زیبایی او را ببینم.
هوش مصنوعی: از زندگی و همه چیز برای او بیرون آمدم، اما عشق و یاد دوست هرگز از دل و جانم بیرون نمیرود.
هوش مصنوعی: جان و دل من همیشه تحت تأثیر عشق او قرار دارند؛ حالا ببین که چگونه به خاطر دوستیاش زیر پا رفتهام.
هوش مصنوعی: عاشقان به خاطر عشق، جانهای خود را به غم سپردند و این دوری از معشوق، به اندازهای است که نشانههای کمال او را به وضوح نشان میدهد.
هوش مصنوعی: گاهی که معشوق احوال مرا میپرسد، به خاطر زیبایی آن لب و لطف دوستانهاش، جانم را فدای او میکنم.
هوش مصنوعی: هر لحظه که محبوب خود را به عاشقان نشان میدهد، این امر از مقام و عظمت او چیزی کم نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: از محبت و توجه پادشاه و کافر هم به نیاز فانی است؛ زیرا کسی که درگیر عشق و وصال دوست شود، هیچ نیاز دیگری نخواهد داشت و از همه چیز بینیاز میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست
بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخندهفال دوست
از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
[...]
دل بسته شد به دام دو زلف چو دال دوست
بر بوی دانها که بدیدم ز خال دوست
دل را چه قدر و قیمت و جان چیست؟ کین دو رفت
وندر خجالتیم هنوز از جمال دوست
جانش چگونه تحفه فرستم؟ کزوست جان
[...]
جانم خیال شد به خیال خیال دوست
دل بیقرار گشت به عشق وصال دوست
هر کس به آرزوی جمالست در جهان
مائیم و آرزوی خیال جمال دوست
مهر منیر چیست شعاعی ز روی یار
[...]
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست
افزون زرخت نو شده حسن و جمال دوست
از زیور وزرست زیادت کمال دوست
رخت به گزیده و والای سیبکی
[...]
تاکی بآه و ناله توان شد و بال دوست
کو دشمنی که وار هم از انفعال دوست
آئینهرا ز برق نفسآب ساختیم
غافل که آب نیز پذیرد مثال دوست
هر کس ببال به ز خودی میبرد بدهر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.