گنجور

 
اهلی شیرازی

تو در آتش ز تب چو نشمع و من دور از درت گردم

مرا پروانه خود کن که بر گرد دسرت گردم

لب از تاب تبت خشک و دو چشم از گریه گشته تر

فدای آن لبان خشک و چشمان ترت گردم

بخور عود و شکر برنتابد آن دل نازک

بسوزم جان شیرین و بخور مجمرت گردم

چو مورم آرزو باشد که میرم در فدای تو

مگس وارم طمع نبود که گر شکرت گردم

مرا کشتی ز غم بهر خدا حرفی بگو با من

چو اهلی زنده دیگر از لب جانپرورت گردم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
هلالی جغتایی

اگر چون خاک پامالم کنی، خاک درت گردم

وگر چون گرد بر بادم دهی، گرد سرت گردم

کشی خنجر که: میسازم بدست خویش قربانت

چه لطفست این؟ که من قربان دست و خنجرت گردم

تو ماه کشور حسنی و شاه لشکر خوبان

[...]

فضولی

چو میرم در هوایت کاشکی خاک درت گردم

گهی با گردبادی خیزم و گرد سرت گردم

شود بر پهلویم هر استخوانی خنجری هر گه

ز پهلویی بپهلویی بیاد خنجرت گردم

دران حالت که آن شمع بتان را گرد سر کردی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه