کم همنفسی پاکدل و راست زبان بود
جز شمع بهر کسکه نشستیم زیان بود
دیدیم پری را نه چنان بود که گفتیم
بسیار شنیدیم چو دیدیم نه آن بود
در خاطر ما بود که جان صرف تو گردد
هر نکته که در خاطر ما گشت همان بود
از سینه صد پاره بیکبار عیان شد
حال دل ما کز نظر خلق نهان بود
در صومعه سجاده نشین نیز چو دیدیم
در حلقه ذکر از غم دل نعره زنان بود
امروز نه لب میگزد از کینه من باز
تا بود مرا یار چنین دشمن جان بود
اهلی تو همان روز که دیدی رخ آن مه
حال شب غم پیش تو چون روز عیان بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعر دربارهی تجربههای انسانی و حقیقتهای پنهان در زندگی و روابط عاطفی است. شاعر به کمبود ارتباطات صمیمانه و صادقانه اشاره میکند و میگوید که چالشها و ناامیدیها در زندگی به ویژه در روابط عاطفی، گاهی باعث میشود که تصورات ما از دیگران با واقعیت تفاوت داشته باشد. او همچنین به رازهای دل و غمهای پنهان در این روابط اشاره میکند و تأکید میکند که گاهی آنچه در درون ماست، از نظر دیگران پنهان میماند. در نهایت، شاعر به یادآوریم روابطی که گذشتهاند و حسرتهای ناشی از آنها میپردازد.
هوش مصنوعی: در زندگی بر انسان است که نبود همدمی با نیت پاک و زبان راست، باعث ضرر میشود. همانند شمعی که وقتی در کنار دیگران قرار میگیرد، خود را ذوب میکند و به دیگران نور میدهد، اما به خود آسیب میزند.
هوش مصنوعی: ما ملکهای را دیدیم که خلاف آن چه دربارهاش گفته بودند، بود. وقتی که از او بسیار شنیده بودیم، اما وقتی خودمان او را دیدیم، دیدیم که آنچه میگفتند، درست نبود.
هوش مصنوعی: در ذهن ما این موضوع بود که جان ما برای تو فدای میشود و هر چیزی که در خاطر ما آمد، همان به یاد تو بود.
هوش مصنوعی: دل ما که همیشه پنهان و پوشیده بود، حالا با یکبارهای به شکل بارش صد پاره، از سینهام نمایان شد.
هوش مصنوعی: وقتی در صومعه نشسته بودیم و افرادی را در حال ذکر گفتن مشاهده کردیم، متوجه شدیم که آنها از درد و غم دلشان ناله میکشند.
هوش مصنوعی: امروز به خاطر کینهای که از من دارد، لب نمیزند؛ چرا که کسی که به من نزدیک است، برای جانم خطرناک است.
هوش مصنوعی: به محض اینکه تو چهره آن ماه را دیدی، فهمیدی که روز غم و اندوه در مقابل تو مثل روز روشن و عیان است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود
پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود
آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود
وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود
بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت
[...]
یاری که رخش ماه و قدش سرو روان بود
دادیم بدو جان و دل و مصلحت آن بود
چون دیدمش از دور بدانشکل و بدان قد
گفتم که جفاکار بود راست چنان بود
فی الجمله مرا زیروزبر کرد که در عشق
[...]
دیشب همه شب منزل من کوی مغان بود
وز ناله ی من مرغ صراحی بفغان بود
همچون قدحم تا سحر از آتش سودا
خون جگر از دیده ی گرینده روان بود
با طلعت آن نادره ی دور زمانم
[...]
زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بود
عکس رخ دلدار در آئینه جان بود
از خواب عدم دیده دل نا شده بیدار
در دیده و دل نقش خیال تو عیان بود
آن دم که نبود از دل و جان هیچ نشانی
[...]
آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود
در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود
بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال
هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود
عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.