گنجور

 
اهلی شیرازی

خوش آنکه دل زغم هجر بر کناری بود

زیمن وصل تو فرخنده روزگاری بود

هزار زخم اگر میرسید خوش بودم

که مرهم دلم از وصل چون تو یاری بود

تو آن گلی که فلک با وجود یوسف هم

به نوبهار تواش چشم انتظاری بود

دلم زهجر تو شد همچو غنچه پژمرده

خوش آنکه همچو نسیمت بمن گذاری بود

تنم بباد فنا شد ولی خوشم کآخر

ز راه ما و تو برخاست گر غباری بود

کس این زمان نشمارد بهیچ اهلی را

خوش آنکه پیش سگان تو در شماری بود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جلال عضد

ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بود

به آب دیده بشستیم اگر غباری بود

ز آستان شریفت اگر فتادم دور

گمان مبر که درین کارم اختیاری بود

دلا به هجر بسوز و بساز با خواری

[...]

عارف قزوینی

خوش آن زمان که دلم پای‌بند یاری بود

به کوی باده‌فروشانم اعتباری بود

بیار باده که از عهد جم همین مانده است

به یادگار، چه خوش عهد و روزگاری بود

به اقتدار چه نازی که روزی ایران را

[...]

ملک‌الشعرا بهار

میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود

من این میانه شدم کشته این چه کاری بود

تو بی‌وفا و اجل در قفا و من بیمار

بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود

مرا ز حلقهٔ عشاق خود نمی‌راندی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه