گنجور

 
اهلی شیرازی

مرا صد خار از آن نوگل اگر در دل درون آید

اگر خاری رود بیرون ز چشم من برون آید

بزهر چشم و خون دل بما جامی دهد ساقی

چه شادی بخشد آن جامی که از وی بوی خون آید

ز زخم حسرت فرهاد اگر کوه آگهی یابد

سزد کز چشمه چشمش سرشک لاله گون آید

فسون بر من مدم زاهد که من دیوانه عشقم

کجا با حال خود مجنون بتعویذ و فسون آید

در آن وادی که لیلی صورتان مجنون وشان جویند

اگر عاقل بود اهلی بزنجیر جنون آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

مبادا کز شکار آن خیره کش یکسر درون آید

کز آن رخسار گردآلود شهری در جنون آید

مرا کشت آن سواریها، پسینه دم حسرت

برو گه گه مگر لختی غبار از در درون آید

چه لطف است آنکه بر سر می کند خاک آب حیوان را

[...]

جامی

چو در شبگون لباس آن مه به گشت شب برون آید

دلم زان شکل عیارانه در قید جنون آید

ز بس خون حریفان ریخت آن ترک جفاپیشه

غباری کز سر آن کوی خیزد بوی خون آید

مریز ای دیده خون دل مباد آن چند پیکانش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
میرداماد

مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آید

چه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید

بدوز آخر به پیکان دیده ام تا کی توان دیدن

که هر سب صد بلا زین رخنه محنت برون آید

عزیز من شکر خواب صبوحی کرده کی داند

[...]

سیدای نسفی

ز چاک سینه دود آه من گلگون برون آید

ز مرهم دست باید شست از زخمی که خون آید

مکن بی طاقتی همچون سپند از سوختن ای دل

نشین چندانکه از خاکسترت آتش برون آید

دل مجروح من هر گه که سازد یار مرهم را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
حزین لاهیجی

ز هر چاکی که دارد سینه من، بوی خون آید

که یک بو از هزاران رخنهء مِجمر برون آید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه