مرا صد خار از آن نوگل اگر در دل درون آید
اگر خاری رود بیرون ز چشم من برون آید
بزهر چشم و خون دل بما جامی دهد ساقی
چه شادی بخشد آن جامی که از وی بوی خون آید
ز زخم حسرت فرهاد اگر کوه آگهی یابد
سزد کز چشمه چشمش سرشک لاله گون آید
فسون بر من مدم زاهد که من دیوانه عشقم
کجا با حال خود مجنون بتعویذ و فسون آید
در آن وادی که لیلی صورتان مجنون وشان جویند
اگر عاقل بود اهلی بزنجیر جنون آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دردهایی میپردازد که از عشق ناشی میشوند. شاعر میگوید که اگرچه ممکن است خارها و دردها در دل او باشند، ولی با خروج آنها از چشمش، این دردها به نوعی تسکین مییابند. او به نوشیدن جامی اشاره میکند که بوی خون و غم دارد و بر این نکته تأکید میورزد که شادی واقعی از دلمشغولیهای عاشقانه و اندوهبار نشأت میگیرد. همچنین، اشاره میکند که زاهدان نمیتوانند حال دیوانگی عاشق را درک کنند و در این وادی عشق، حتی عاقلترین افراد هم ممکن است به زنجیر جنون درآیند. به طور کلی، شعر به تضاد عقل و جنون در عشق اشاره دارد و نشان میدهد که عشق میتواند به شدت عمیق و دردناک باشد.
هوش مصنوعی: اگر در درون قلبم، صد خار از آن گل تازه وجود داشته باشد، وقتی که یکی از آن خاریها از چشمانم بیرون بیفتد.
هوش مصنوعی: ساقی با جامی به ما میدهد که در آن نه تنها درد و رنج را احساس میکنیم، بلکه بویی از خون نیز به مشام ما میرسد. این جام چگونه میتواند شادیبخش باشد؟
هوش مصنوعی: اگر کوه از زخمهای حسرت فرهاد باخبر شود، شایسته است که اشکهای او مانند گلهای لاله به رنگ سرخ درآید.
هوش مصنوعی: ای زاهد، از تو فریب و جادو نخواهم، چون من عاشق دیوانهای هستم. جای من و حال من، جایی نیست که با تکیه بر دعا و جادو به حالت بیایم.
هوش مصنوعی: در آن مکان که زیبارویان مانند لیلی، دیوانهها را دنبال میکنند، اگر کسی عاقل باشد، به مانند یکی از آنها که در زنجیر دیوانگی است، میآید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مبادا کز شکار آن خیره کش یکسر درون آید
کز آن رخسار گردآلود شهری در جنون آید
مرا کشت آن سواریها، پسینه دم حسرت
برو گه گه مگر لختی غبار از در درون آید
چه لطف است آنکه بر سر می کند خاک آب حیوان را
[...]
چو در شبگون لباس آن مه به گشت شب برون آید
دلم زان شکل عیارانه در قید جنون آید
ز بس خون حریفان ریخت آن ترک جفاپیشه
غباری کز سر آن کوی خیزد بوی خون آید
مریز ای دیده خون دل مباد آن چند پیکانش
[...]
مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آید
چه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید
بدوز آخر به پیکان دیده ام تا کی توان دیدن
که هر سب صد بلا زین رخنه محنت برون آید
عزیز من شکر خواب صبوحی کرده کی داند
[...]
ز چاک سینه دود آه من گلگون برون آید
ز مرهم دست باید شست از زخمی که خون آید
مکن بی طاقتی همچون سپند از سوختن ای دل
نشین چندانکه از خاکسترت آتش برون آید
دل مجروح من هر گه که سازد یار مرهم را
[...]
ز هر چاکی که دارد سینه من، بوی خون آید
که یک بو از هزاران رخنهء مِجمر برون آید
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.