گنجور

 
اهلی شیرازی

روی نیاز ما همه دم بر زمین بود

هر کو نیازمند بتان شد چنین بود

در خاک کشتگان غم از داغ حسرتت

صد دوزخ نهفته بزیر زمین بود

ای بحر نسبت تو کجا اشک ما کجا

مارا هزار همچو تو در آستین بود

دل خوشه چین خرمن حسنت چو شد مرنج

در خرمنی چنین چه غم از خوشه چین بود

آن مدعی بود که ز شمشیر دم زند

شمشیر اهل دل نفس آتشین بود

کشتی بصد هزار غمم وین هم اندک است

ما را نوقع از کرمت بیش ازین بود

اهلی کمال اوست که در مهر دوست سوخت

آری کمال مهر و محبت همین بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

مه نور می‌فشاند و سگ بانگ می‌کند

مه را چه جرم؟ خاصیت سگ چنین بوَد

از ماه نور گیرد ارکان آسمان

خود کیست آن سگی که به خار زمین بوَد؟

مجد همگر

شاها همای فتح و ظفر روز معرکه

با شاهباز رایت تو همنشین بود

هر جا که مرکب تو رود ابر کردگار

چون سایه با رکاب و عنانت قرین بود

بر هر زمین که نعل سمندت گذار کرد

[...]

همام تبریزی

آن را که حسن و شکل و شمایل چنین بود

چندان که ناز بیش کند نازنین بود

وقتی در آب و آینه می‌بین جمال خویش

کز روزگار حاصل عمرت همین بود

با خود نشین و همدم و هم‌راز خویش باش

[...]

امیرخسرو دهلوی

ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود

نبود عجب گر دل او آهنین بود

ماییم و خوابهای پریشان تمام شب

خوش وقت آنکه با چو تویی همنشین بود

تیغم نه بر قفا، به گلو زن که گاه مرگ

[...]

سیف فرغانی

هرچند لطف عادت آن نازنین بود

با جمله مهر ورزد وبا ما بکین بود

رویش درآب آینه بیند نظیر خویش

حد جمال وغایت خوبی همین بود

مانند رنگ داده صباغ صنع نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه