گنجور

 
اهلی شیرازی

جان من در دوستی نامهربان می‌بینمت

آنچه بودی پیش ازین اکنون نه آن می‌بینمت

با من دل‌خسته تا درسر چه داری از جفا

کاینچنین ای شوخ با خود سرگران می‌بینمت

گرچه ای مقصود دل گویی که در یاری ترا

این چنین یارم ولی کم آنچنان می‌بینمت

جور خلقی می‌کشم تا پا به کویت می‌نهم

جان به لب می‌آیدم تا یک زمان می‌بینمت

گرچه از جور تو جانم شد چو اهلی ناتوان

همچنان آرام جان ناتوان می‌بینمت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نشاط اصفهانی

دوست می‌گفتم ترا زاول نه آن می‌بینمت

دشمن دل بودی اینک خصم جان می‌بینمت

نه همین در کاخ دل با چشم جان می‌بینمت

در جهان با چشم صورت بین عیان می‌بینمت

تو کجا و مهر و کین من، من از سودای عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه