گنجور

 
اهلی شیرازی

آن سرو ناز کز چمن جان دمیده است

شاخ گلی بصورت او کس ندیده است

آن نوغزال با من مجنون انیس بود

اکنون چه دیده است که از من رمیده است

با کس نگفته ام غم عشقش مگر صبا

بوی محبت از نفس من شنده است

تلخ است در مذاق دلش آب زندگی

لب تشنه یی که زهر جدایی چشیده است

آسوده دل فریب کمان ابرویان خورد

ما زخم خورده ایم و دل ما رمیده است

طوفان فتنه فلک آبیست زیر کاه

ایمن مشو که بحر فلک آرمیده است

اهلی ز دامنش نکشد خار فتنه دست

هرچند دامن از همه عالم کشیده است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده است

وآن زلف بین که بر رخ چون مه نهاده است

آن غمزه بین که بسته ره خواب ما به سحر

و ابرو نگر که شست کمان را گشاده است

تا مرغ جان ز پای درآید حذر بکن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه