گنجور

 
اهلی شیرازی

پیری خزان تازه بهار جوانی است

وقت شباب خوش که گل زندگانی است

ایساقی صبوح که چون آفتاب صبح

خار و گل از فروغ رخت ارغوانی است

جامی ببخش و چهره ما لاله رنگ کن

کاندر بهار عمر رخ ما خزانی است

جام شراب و کنج خرابات و وصل یار

عیش نهان مگوی که گنج نهانی است

پیش می صبوحی رندان و خواب امن

شاهی و پاسبانی لشگر شبانی است

آن مدعی است کز پی شهرت چو برق سوخت

خرم کسی که سوخته بی نشانی است

اهلی، نشان از آن خط لب میدهی مگر

با طوطیان غیب ترا هم زبانی است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

ابر است و اعتدال هوای خزانی است

ساقی بیا که وقت می ارغوانی است

در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان

روز قدح کشیدن و عیش نهانی است

ساقی بیا و جام می مشکبو بیار

[...]

حزین لاهیجی

ای صاحبی که مایهٔ تفریح عالمی

ذات مبارکت، سبب کامرانی است

بشنو سه چار مصرع غرّا، ز خامه ام

اکنون که فطرتت به سر نکته دانی است

رسمی ست مبتذل، گلهٔ دوستان ز هم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه