تو گر پروانهای همچون خلیل آتش گلستان است
که ظاهر آتشست آن شمع و پنهان آب حیوان است
مرا در وادی محنت، غم مردن کجا باشد
در این ره زندگی سخت است ورنه مردن آسان است
کسی کو عیب من کردی چو دید آن تیغ مژگان را
هزارش رخنه در دل کرد و سخت اکنون در آن جان است
مخور در ظلمت عالم فریب از چشمه مهرش
سراب است این که پنداری تو آب خضر رخشان است
چرا یوسف کند عیب زلیخا، گر درد جیبش
که دامن گیر او آخر همین چاک گریبان است
چراغ همت زاهد چو برق اندک ثبات آمد
درآ در سایه ساقی که او خورشید تابان است
به سیل گریه اهلی را سر آمد عمر و آن مسکین
ز خوناب جگر چشمش هنوز آلوده امان است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی پیچیدگیهای زندگی و عشق میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر و نمادها، همچون پروانه و شمع، به وجدانی عمیق اشاره میکند که در پسِ زیباییها و ظواهر، درد و رنج نهفته است. او به این نکته میپردازد که مرگ آسانتر از زندگی پرمشقت است و عیبهای انسانها در زندگی عیان میشود. شاعر همچنین به فریبندگی عشق و عشقهای یکسویه اشاره میکند و از پنداری اشاره میکند که ممکن است افراد درباره عشق و محبت داشته باشند. در نهایت، او به زندگی زاهد اشاره میکند که درونش خالی از ثبات است و به غم مسکینی اشاره میکند که عمرش در غم و اندوه سپری شده است. این شعر به نوعی تجلیگر درد و حقیقت زندگی انسانی است.
هوش مصنوعی: اگر تو مانند پروانهای باشی، باید بدانی که آتش گلستان، در واقع نمای ظاهری آن شمع است و در پس آن، آب حیات نهفته است.
هوش مصنوعی: در مسیر سختیها و مشکلات زندگی، غم مردن برای من اهمیتی ندارد. زیرا زندگی اینقدر دشوار است که اگر قرار بر مرگ باشد، آن سادهتر به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: کسی که عیب من را گفت و چشمهایش مانند تیغ بودند، با نگاهش به دل من نفوذ کرد و حالا آن دل به شدت درگیر شده است.
هوش مصنوعی: در تاریکیهای این دنیا فریب نخور، زیرا آنچه به عنوان چشمه مهر میبینی، در واقع سرابی بیش نیست. آن چیزی که گمان میکنی آب زنده و پر برکتی است، حقیقتاً چنین نیست.
هوش مصنوعی: چرا یوسف باید زلیخا را برای عیبها و کمبودهایش سرزنش کند، وقتی که خود او هم گرفتار مشکلات و چالشهایی است که در نهایت دامن او را خواهد گرفت؟
هوش مصنوعی: زهد و پارسایی مثل نوری ضعیف است که ثبات و پایداری ندارد. بیا و در سایهٔ ساقی بنشین که او مانند خورشید درخشان است و میتواند به زندگی رنگ و روشنی بخشد.
هوش مصنوعی: عمر اهلی به پایان رسید و او که مسکین و بیچاره بود، هنوز اشکهایش از درد دلش رنگین و غمانگیز است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
منم آن مجمع البحرین که پر لؤلؤی مرجان است
که دایم در خیال من لب و دندان جانان است
بیا ای طالب معنی! کنون بشنو به گوش جان
بیان از علم القرآن که الحق فضل رحمان است
«لباس سندس» حق را که آمد خلعت حوری
[...]
مرا در چاه چون یوسف وطن از مکر اخوان است
برادر گر پیمبرزاده باشد دشمن جان است
چراغان سینه ام از داغ عشق لاله رویان است
ز دل آهی که می خیزد مرا، دود چراغان است
سرشک آتشین می جوشدم از چشم همچون شمع
درین مکتب پر پروانه طفلان را گلستان است
حصار عافیت جز کنج تنهایی نمی باشد
[...]
جفاهای نگاهش ظاهر از لب های خندان است
جهان را دوستی امروز از صبحش نمایان است
ز عریانی نباشد دست من زیر بغل دایم
که دست نارسا شرمنده از چاک گریبان است
به شاهد نیست حاجت روز محشر کشتگانت را
[...]
طبیب از درد میپرسد من از درمان درد اما
نه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است
دلیل ناتوانی در طریق عشق بس باشد
بهر گامی که ضعف افکندت از پا کوی جانان است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.