گنجور

 
اهلی شیرازی

تو گر پروانه‌ای همچون خلیل آتش گلستان است

که ظاهر آتشست آن شمع و پنهان آب حیوان است

مرا در وادی محنت، غم مردن کجا باشد

در این ره زندگی سخت است ورنه مردن آسان است

کسی کو عیب من کردی چو دید آن تیغ مژگان را

هزارش رخنه در دل کرد و سخت اکنون در آن جان است

مخور در ظلمت عالم فریب از چشمه مهرش

سراب است این که پنداری تو آب خضر رخشان است

چرا یوسف کند عیب زلیخا، گر درد جیبش

که دامن گیر او آخر همین چاک گریبان است

چراغ همت زاهد چو برق اندک ثبات آمد

درآ در سایه ساقی که او خورشید تابان است

به سیل گریه اهلی را سر آمد عمر و آن مسکین

ز خوناب جگر چشمش هنوز آلوده امان است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نسیمی

منم آن مجمع البحرین که پر لؤلؤی مرجان است

که دایم در خیال من لب و دندان جانان است

بیا ای طالب معنی! کنون بشنو به گوش جان

بیان از علم القرآن که الحق فضل رحمان است

«لباس سندس» حق را که آمد خلعت حوری

[...]

صائب تبریزی

مرا در چاه چون یوسف وطن از مکر اخوان است

برادر گر پیمبرزاده باشد دشمن جان است

سلیم تهرانی

چراغان سینه ام از داغ عشق لاله رویان است

ز دل آهی که می خیزد مرا، دود چراغان است

سرشک آتشین می جوشدم از چشم همچون شمع

درین مکتب پر پروانه طفلان را گلستان است

حصار عافیت جز کنج تنهایی نمی باشد

[...]

سعیدا

جفاهای نگاهش ظاهر از لب های خندان است

جهان را دوستی امروز از صبحش نمایان است

ز عریانی نباشد دست من زیر بغل دایم

که دست نارسا شرمنده از چاک گریبان است

به شاهد نیست حاجت روز محشر کشتگانت را

[...]

نشاط اصفهانی

طبیب از درد می‌پرسد من از درمان درد اما

نه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است

دلیل ناتوانی در طریق عشق بس باشد

بهر گامی که ضعف افکندت از پا کوی جانان است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه