گنجور

 
اهلی شیرازی

هرجا که بود یار و سرور است

غایب مشو از وی اگرت میل حضور است

زخم دل ما مرهم صبرست علاجش

وین مرهم زخمی است که با درد صبور است

معراج سعادت طلبی روی سوی عشق آر

کاندر ممر عقل ترقی به مرور است

ساقی همه دم زهر غمی گر رسد از دور

هر کو به تو نزدیک ز غمها همه دور است

صد فتنه شود زنده گر از عشق زنی دم

گویا نفس اهل محبت دم صور است

با گل منشین تا نخوری خار ملامت

گر عشق ضروری است ملامت چه ضرور است

اهلی مکنش سرزنش از سجده آن بت

گر بنده خطا کرد خداوند غفور است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حزین لاهیجی

تا شمع دل، افروخته بزم حضور است

داغ غم عشق و سر من آتش طور است

غم بر کمر مور، نهد کوه گران را

در کشور لاغربدنان کار به زور است

ترسم که شوی خرج ره ای عقل گران جان

[...]

یغمای جندقی

مه را که جهان گر همه پرماتم و شور است

او را شب سور است

اقبال لاهوری

ای کرمک شب تاب سراپای تو نور است

پرواز تو یک سلسلهٔ غیب و حضور است

ملک‌الشعرا بهار

غداری و مکاری و زور از من دور است

دولت همه غداری و مکاری و زور است

جهل‌است‌ و غرور است‌ در دولت‌ و زان در

بیرون‌ شود آن‌ را که‌ نه‌ جهل و نه غرور است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه