گنجور

 
اهلی شیرازی

تا ابد عاشق حسن توام از روز الست

از ازل تا به ابد عشق من و حسن تو هست

اشک همچون می لعل از نظرم چیست روان

شیشه دل اگر از سنگ جفایت بشکست

گر مشرف نکنی گوشه مخمور فراق

گوشه چشم فکن باری از آن نرگس مست

نوشدار وی وصالی بچشان عاشق را

تا نرفتست ز زخم اجلش کار ز دست

هرکه چون شمع گرفت آتش عشق تو درو

تا سرش خاک نشد پیش تو از پا ننشست

دامی از رشته جان ساخته ام زان امید

کافتد از بحر کرم ماهی وصل تو بشست

اهلی از دار فنا سر مکش از پستی طبع

که سرافراز نشد هیچکس از همت پست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست

چون خرامان ز خرابات برون آمد مست

پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف

شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست

شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

آنکه در صدر قضا تا به حکومت بنشست

چنگ بازی بمثل سینه کبکی بنخست

وانکه تا او در انصاف گشودست ز بیم

پشت ظالم بشکست و نفس فتنه ببست

دیده اکنون نتواند که کند هیچ زنا

[...]

خاقانی

چار چیز است خوش آمد دل خاقانی را

گر کریمی و معاشر مده این چار ز دست

مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسان

باده نوشیدن و بوسیدن معشوقهٔ مست

سید حسن غزنوی

صنما بسته آنم که در این منزل تست

خبری یابم زان زلف شکسته به درست

درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماست

هم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست

دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفت

[...]

ظهیر فاریابی

یار میخواره من دی قدحی باده به دست

با حریفان ز خرابات برون آمد مست

بر در صومعه بنشست و سلامی در داد

سرِ خُم را بگشاد و در غم را بربست

دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه