من سری دارم که بر خاک ره از جولان اوست
هرکه بردارد زخاک ره سر من زان اوست
او که خواهد در خم چوگان سرماهمچو گوی
گوییا کاینک سرما و سر میدان اوست
گر بخون غلطان نشد زان زلف چون چوگان دلم
این گنه از گو نبود از جانب چوگان اوست
پیش آهوی حرم صاحبدلان قربان شوند
من سگ یارم که آهوی حرم قربان اوست
در هوا هر ذره خاکی مردم چشمی بود
بسکه چشم عاشقان خاک ره از جولان اوست
دامن اهلی که چاک از عشق شد چون دوزیش
تا بدامان قیامت چاک در دامان اوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر با تمثیلهای خیالانگیز، عشق عمیق و ارادت به معشوق را به تصویر میکشد. شاعر از سرگذشت خود به عنوان کسی که تحت تأثیر حرکتهای معشوق است، سخن میگوید. او بیان میکند که هر کس بخواهد به مقامی برسد یا به معشوق نزدیک شود، باید از خاک راه او بگذرد. همچنین به رابطهای عمیق و صمیمانه با محبوب اشاره میکند و احساسات عاشقانه خود را در قالبهای زیبا و نمادین بیان میکند، مانند مقایسه خود با سگ یار که برای محبوب قربانی میشود و عجز عاشق در برابر زیباییهای معشوق. در نهایت، شعر به مفهوم عشق و پیوند عمیق بین عاشق و معشوق و تأثیر آن بر زندگی فردی میپردازد.
هوش مصنوعی: من یک وجود دارم که به خاطر حضور او در مسیر زندگیام، سر بلند کردهام. هر کسی که سر مرا از زمین بردارد، از اوست که به من قدرت و اعتبار بخشیده است.
هوش مصنوعی: کسی که میخواهد در برابر سرما ایستادگی کند، مانند گوی در میدان چوگان است که سرما و میدان نبرد، برای او است.
هوش مصنوعی: اگر دل من به خاطر زلفی که همچون توپ در میدان بازی میچرخد، در خون غلت بزند، این گناه از من نیست، بلکه از سمت آن زلفهای بازیگر است.
هوش مصنوعی: جان فدای آهوهای حرم ملتهای خداجو میشود، اما من چون سگ یار میمانم، زیرا آهوهای حرم به خاطر او قربانی میشوند.
هوش مصنوعی: در هر ذره خاکی در هوا، چشمی وجود دارد، زیرا عاشقان آنی که به عشق خود میپردازند، به خاطر حضور و جلوه معشوق، به زمین نگاه میکنند.
هوش مصنوعی: دامن مادی که به خاطر عشق تکهتکه شده، تا روز قیامت همچنان این پارگی در دامن او باقی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست
گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست
زلف کافر کیش او پیوسته میدارد به زه
در کمین جان کانی را که دل قربان اوست
با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی
[...]
آنچه دل را می نوازد درد بیدرمان اوست
آنکه جان را زنده دارد آتش پنهان اوست
دیده از مکتوب زخم تازه ای روشن نکرد
دل شهید انتظار قاصد پیکان اوست
تا غبار غیر ننشیند به طرف دامنش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.