آنچه دل را می نوازد درد بیدرمان اوست
آنکه جان را زنده دارد آتش پنهان اوست
دیده از مکتوب زخم تازه ای روشن نکرد
دل شهید انتظار قاصد پیکان اوست
تا غبار غیر ننشیند به طرف دامنش
سرزمین دیده من عرصه جولان اوست
گرم شد بازار چاک سینه در فصل بهار
نکهت پیراهن گل گردی از دامان اوست
هر که از یاد تو شد در مصر تنهایی عزیز
گر به بزم وصل یوسف جا کند زندان اوست
از دلم چون غنچه می روید شکستن هر نفس
شیشه من خانه زاد ساغر پیمان اوست
عشق هر جا از کمال خود سخن گوید اسیر
شاه بیت آفرینش حرفی از دیوان اوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف عشق و درد ناشی از آن میپردازد. شاعر بیان میکند که درد واقعی و عمیق، غیرقابل درمان است و عشق حقیقی، جان را زنده نگه میدارد. او به وفای دل و انتظار برای وصال معشوق اشاره میکند و میگوید که دنیا و مکانهای مختلف، در واقع فضای عشق اوست. همچنین، شاعر به احساس تنهایی و حسرت در غیاب معشوق اشاره میکند و بیان میکند که هر لحظه دوری از او، به مانند فشاری به دل اوست. در نهایت، عشق را به عنوان شاه بیت زندگی و خالق زیباییها معرفی میکند.
هوش مصنوعی: آنچه که دل را آرامش میدهد، در واقع همان رنجی است که درمان ندارد. و آن کسی که روح را حیات میبخشد، شعلهای است که درونش پنهان است.
هوش مصنوعی: چشمانم از نامه هیچ چیز جدیدی نمیبیند، دل شخصی که در انتظار خبر است، مانند قلب یک شهید میتپد و پیام او مثل پیکانی به سوی هدف میرود.
هوش مصنوعی: چشم من تنها به او نگاه میکند و هیچ چیز دیگری نمیتواند مانع این توجه شود. اینجا فقط میدان حضور اوست و هیچ چیزی نباید مانع دیدن او شود.
هوش مصنوعی: در فصل بهار که طبیعت به زندگی و شادابی میرسد، حال و هوای عاشقانهای در فضا حاکم میشود و زیبایی و عطر گلها از دامن طبیعت و زندگی برمیخیزد.
هوش مصنوعی: هر کس از یاد تو غافل شود و در تنهایی گرفتار شود، حتی اگر در جمع و خوشی دیگران هم باشد، در واقع در زندان خودخواهی و جدایی گرفتار است.
هوش مصنوعی: احساسات من همچون غنچهای در دل میشکفد، اما هر نفس که میکشم، مثل شیشه آسیبپذیر است. وجود من همواره به عشق و پیمان او وابسته است.
هوش مصنوعی: عشق هر جا که از اوج و زیبایی خود صحبت کند، در واقع تحت تاثیر بهترین و زیباترین گفتهها و تجربیات زندگی است و این نشاندهنده اصالت و عمق احساسات اوست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست
گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست
زلف کافر کیش او پیوسته میدارد به زه
در کمین جان کانی را که دل قربان اوست
با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی
[...]
من سری دارم که بر خاک ره از جولان اوست
هرکه بردارد زخاک ره سر من زان اوست
او که خواهد در خم چوگان سرماهمچو گوی
گوییا کاینک سرما و سر میدان اوست
گر بخون غلطان نشد زان زلف چون چوگان دلم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.