گنجور

 
اسیر شهرستانی

آنچه دل را می نوازد درد بیدرمان اوست

آنکه جان را زنده دارد آتش پنهان اوست

دیده از مکتوب زخم تازه ای روشن نکرد

دل شهید انتظار قاصد پیکان اوست

تا غبار غیر ننشیند به طرف دامنش

سرزمین دیده من عرصه جولان اوست

گرم شد بازار چاک سینه در فصل بهار

نکهت پیراهن گل گردی از دامان اوست

هر که از یاد تو شد در مصر تنهایی عزیز

گر به بزم وصل یوسف جا کند زندان اوست

از دلم چون غنچه می روید شکستن هر نفس

شیشه من خانه زاد ساغر پیمان اوست

عشق هر جا از کمال خود سخن گوید اسیر

شاه بیت آفرینش حرفی از دیوان اوست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست

گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست

زلف کافر کیش او پیوسته می‌دارد به زه

در کمین جان کانی را که دل قربان اوست

با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سلمان ساوجی
اهلی شیرازی

من سری دارم که بر خاک ره از جولان اوست

هرکه بردارد زخاک ره سر من زان اوست

او که خواهد در خم چوگان سرماهمچو گوی

گوییا کاینک سرما و سر میدان اوست

گر بخون غلطان نشد زان زلف چون چوگان دلم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه