گنجور

 
اهلی شیرازی

عاشق مجنونم و صحرای غم جای من است

گر بمیرم دورازو کس را چه پروای من است

سوختن در آفتاب غم نه کار هر کس است

سایه من داند این محنت که همپای من است

با در و دیوار در جنگم ز مستیهای عشق

هر کجا بانگی برآید شور و غوغای من است

هر نفس نقش غلط از عشوه در کارم کند

این نه جرم اوست عیب سادگیهای من است

تلخی غم همچو اهلی بر دلم شیرین بود

آنچه پیش دیگران زهر است حلوای من است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وفایی مهابادی

بر دل و بر دیده گفتم: هر کجا خواهی بیا

گفت: آخر روشن است این، هر کجا جای من است

گفتمش: برخاستی شوری عجب در ما زدی!

در قیامت، گفت: این هم شور از پای من است

کس نمی داند به جز دلداده ی آن زلف و خال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه