گنجور

 
وفایی مهابادی

بر دل و بر دیده گفتم: هر کجا خواهی بیا

گفت: آخر روشن است این، هر کجا جای من است

گفتمش: برخاستی شوری عجب در ما زدی!

در قیامت، گفت: این هم شور از پای من است

کس نمی داند به جز دلداده ی آن زلف و خال

آن چه از داغ تو در سر سویدای من است

گرچه هستم پر خطا دارم امید مغفرت

صد هزاران جرم بخشد آن که مولای من است

من چه گویم شرح حال خود «وفایی» پیش دوست

زان که داند هرچه در رنگ و هیولای من است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

عاشق مجنونم و صحرای غم جای من است

گر بمیرم دورازو کس را چه پروای من است

سوختن در آفتاب غم نه کار هر کس است

سایه من داند این محنت که همپای من است

با در و دیوار در جنگم ز مستیهای عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه