ما جان ز شوق وصل تو صد باره دادهایم
قربانی توایم و بدین کار زادهایم
بر ما چو شانه تیغ زبانها کشیدهاند
تا یک گره ز سنبل زلفت گشادهایم
گر دیگران ز آتش خشمت گریختند
ما همچو شمع تا دم مردن ستادهایم
با ما چو چشم خویش تو در نقش بازیی
ما با تو همچو آینه یکلخت و سادهایم
امشب که گریه نیست به آهیم مبتلا
از آب جستهایم و در آتش فتادهایم
ای ابر لطف مرحمتی کن که غنچهوار
پژمردهایم و دل به شکفتن نهادهایم
از ذره کمتریم چو اهلی به کوی تو
لیکن به مهرت از همه عالم زیادهایم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از شوق و عشق به معشوق صحبت میکند و بیان میکند که برای او همه چیز جز معشوق فراموششدنی است. او با اشتیاق فراوان خواهان نزدیکی و در آغوش گرفتن معشوق است و به وعدههای او گوش میدهد نه به نصایح دیگران. او به رغم درد و رنجی که در دل دارد، چهرهاش شاداب به نظر میرسد و به زندگی پرنشاط ادامه میدهد. در نهایت، او به جوانان و زیباییهای زندگی توجه بیشتری دارد و به سوی آنها مینگرد.
هوش مصنوعی: ما بارها جانمان را به خاطر شوق وصالت فدا کردهایم و برای تو به این عشق و محبت زندگی کردهایم.
هوش مصنوعی: بر ما به خاطر زبانها و حرفهایی که زدهاند، فشار و تنگنا ایجاد کردهاند، اما ما تنها هنگامی که گرهی از زیبایی زلف تو باز کردهایم، جواب دادهایم.
هوش مصنوعی: اگر دیگران از آتش خشم تو فرار کردند، ما مانند شمع تا آخرین نفس، ایستادهایم.
هوش مصنوعی: هرگاه که تو به ما نگاه میکنی، مانند این است که تو در نقشی بازی میکنی. ما هم مانند یک آینه صاف و ساده به تو مینگریم و هیچ چیز بیشتری نداریم.
هوش مصنوعی: امشب در حالی که نمیگرییم، در حسرت و اندوه به سر میبریم. از غم و اندوه رهایی یافتهایم اما همچنان در آتش مشکلات و سختیها گرفتاریم.
هوش مصنوعی: ای ابر، لطفاً به ما رحم کنید، چون همچون غنچهای پژمردهایم اما دلمان امیدوار به شکفتن است.
هوش مصنوعی: ما از نظر وجودی به اندازه یک ذره کوچکتر هستیم و در مقابل تو، که در کوی تو هستیم، مثل اهل آن دیار هستیم. اما به خاطر محبت تو، از همه موجودات دیگر بزرگتر و ارزشمندتر هستیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ما را میفگنید که ما اوفتادهایم
در کار عشق تن به بلاها نهادهایم
آهستگی مجوی تو از ماورای هوش
کاکنون به شغل بی دلی اندر فتادهایم
ما بیدلیم و بیدل هر چه کند رواست
[...]
جانا ، عنان دل بهوای تو داده ایم
سر بر خط اشارت عشقت نهاده ایم
بر جان ز خیل مهر تو صفها کشیده ایم
در دل بکوی عشق تو درها گشاده ایم
تا زاده ایم جفت هوای تو بوده ایم
[...]
ما دل به دست مهر تو زان باز دادهایم
کاندر طریق عشق تو گرم اوفتادهایم
ما رطلهای درد تو زان در کشیدهایم
کز رمزهای درد تو سری گشادهایم
گفتی که دل بداده و فارغ نشستهای
[...]
چشم امیدوار به ره برنهادهایم
گوش نیازمند به در برگشادهایم
پیش خیال روی تو کز چشم ما نرفت
چون مخلصان به پای ادب ایستادهایم
مهر تو از مبادی فطرت نهادهاند
[...]
ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایم
همرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
بر ما بسی کمانِ ملامت کشیدهاند
تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشادهایم
ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیدهای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.