ای که دایم کدیور قلمم
تخم مهرت به مزرع دل کاشت
در حضور تو خامه ام شرحی
غم دل را درین صحیفه نگاشت
پختم از بهر خویش ماحضری
که نمیشد برای بنگی چاشت
ناگهان وجهه مقدس تو
نظری سوی خوان بنده گماشت
چون معاش مرا در آن سامان
دخل ساوجبلاغ می پنداشت
سفره من تهی نمود و از آن
دیگ همشیره زاده را انباشت
مسند من از آن سرا برچید
رایت او در آن فضا افراشت
گرچه ای خواجه از کف تو رهی
زهر را به ز شهد ناب انگاشت
لیک برگو به غیر آجعفر
چند همشیره زاده خواهی داشت
تا بدانم ز جاه و منصب و مال
آنچه خواهی برای بنده گذاشت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و محبتش به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که محبت معشوق را در قلب خود کاشته و این احساسات را در نوشتههایش ثبت کرده است. شاعر همچنین به وضع مالی خودش و تأثیر وجود معشوق بر زندگیاش اشاره میکند. او احساس میکند که معشوق به او توجهی ندارد و در عوض برادرزادههای خود را ترجیح میدهد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد تا به او بگوید که چه چیزی از حیث فقری، جاه و مقام برای او باقی خواهد گذاشت. شعر در عین حال به مضامین عشق، حسرت و مقایسه میان خود و دیگران پرداخته است.
هوش مصنوعی: ای کسی که همیشه به یاد تو هستم، قلم من به وسیله تو دانه عشق تو را در باغ دل من کاشت.
هوش مصنوعی: در کنار تو، قلم من بدون هیچ تردیدی، داستان غمهای دل را در این کاغذ نوشته است.
هوش مصنوعی: من برای خودم تلاش کردم تا حالتی را فراهم کنم که در آن نمیتوانستم برای کسی دیگر، غذایی یا مهمانی ترتیب دهم.
هوش مصنوعی: ناگهان چهره مقدس تو نگاهی به سوی سفره بنده انداخت.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که وضعیت مالی و درآمد من در آنجا به گونهای بوده که به نقش و تأثیر شهر ساوجبلاغ مرتبط میشود.
هوش مصنوعی: سفرهام خالی شد و از دیگ، غذای خواهرزادهام را پر کرد.
هوش مصنوعی: من از آنجا پرچم او را برافراشتم و جایگاه خود را رها کردم.
هوش مصنوعی: هرچند ای صاحب، تو زهر را بهتر از شهد خالص تصور کردی و آن را به گونهای دیگر دریافت کردی.
هوش مصنوعی: اما به من بگو، به جز جعفر، چند خواهرزاده خواهی داشت؟
هوش مصنوعی: من میخواهم بدانم که از مقام و ثروت و دارایی، چه چیزی را برای من به عنوان بنده قرار دادهای.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن دبیری که تا قلم برداشت
همه بر صحن درج سحر نگاشت
تیر شه را به نظم بستودم
شکر کرد و به فخر سر بفراشت
آمد و بوسه داد سینهٔ من
رفت و پیکان به سینه در بگذاشت
من ندانم که این ودیعت را
[...]
بی قلم صورت بدیع نگاشت
بی ستون خیمه رفیع افراشت
هر کرا ریدنی بگیرد سخت
رید بایدش و کارها بگذاشت
زانکه ما تجربت بسی کردیم
تا نریدیم هیچ سود نداشت
تیز دادیم و گندها کردیم
[...]
به خدایی که کلک قدرت او
حلقه ماه و آفتاب نگاشت
وقت ابداع در جهان قدم
صنع را هیچ باقیی نگذاشت
که مرا بی حضور خدمت تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.