گنجور

 
ادیب الممالک

ای که دایم کدیور قلمم

تخم مهرت به مزرع دل کاشت

در حضور تو خامه ام شرحی

غم دل را درین صحیفه نگاشت

پختم از بهر خویش ماحضری

که نمیشد برای بنگی چاشت

ناگهان وجهه مقدس تو

نظری سوی خوان بنده گماشت

چون معاش مرا در آن سامان

دخل ساوجبلاغ می پنداشت

سفره من تهی نمود و از آن

دیگ همشیره زاده را انباشت

مسند من از آن سرا برچید

رایت او در آن فضا افراشت

گرچه ای خواجه از کف تو رهی

زهر را به ز شهد ناب انگاشت

لیک برگو به غیر آجعفر

چند همشیره زاده خواهی داشت

تا بدانم ز جاه و منصب و مال

آنچه خواهی برای بنده گذاشت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

آن دبیری که تا قلم برداشت

همه بر صحن درج سحر نگاشت

امیر معزی

تیر شه را به‌ نظم بستودم

شکر کرد و به‌ فخر سر بفراشت

آمد و بوسه داد سینهٔ من

رفت و پیکان به‌ سینه در بگذاشت

من ندانم که این ودیعت را

[...]

انوری

هر کرا ریدنی بگیرد سخت

رید بایدش و کارها بگذاشت

زانکه ما تجربت بسی کردیم

تا نریدیم هیچ سود نداشت

تیز دادیم و گندها کردیم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

به خدایی که کلک قدرت او

حلقه ماه و آفتاب نگاشت

وقت ابداع در جهان قدم

صنع را هیچ باقیی نگذاشت

که مرا بی حضور خدمت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه