خوشم که با لب او آشنا نشد سخنی
کیم که رنجه کند لب به حرف همچو منی
فغان که اشکم خون در تن آنقدر نگذاشت
که چون کشندم رنگین کنم به خون کفنی
مرنج اگر گله کردم دلم زبس تنگی
نداشت جای که دروی گره شود سخنی
به گریه کوش که تا نور در نظر داری
صبا نیاورد از مصر بوی پیرهنی
به گاه سوختن دل کناره گیر و بسوز
نه شمع باش که سازی نخست انجمنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از احساسات عاشقانه و دردناک سخن میگوید. شاعر از عدم ارتباط با معشوقش شکایت میکند و این را به سختیهایش نسبت میدهد. او نمیتواند احساساتش را بیان کند و غم و اشک او را رنج میدهد. شاعر همچنین به تلاش برای حفظ امید و روشنایی در دل اشاره میکند، در حالی که به سوز و گداز درونش اعتراف میکند و از ناتوانی در ابراز عشقش میگوید. به طور کلی، شعر به عمق محبت و رنج عاشقانه پرداخته است.
هوش مصنوعی: من خوشحالم که لب او هیچوقت با من سخن نگفت؛ زیرا من میدانم که اگر لب او به حرف بیاید، تنها میتواند به دل من درد و رنج بیاورد.
هوش مصنوعی: آه که اشک من به قدری غمناک است که نتوانستهام کاری کنم تا وقتی میمیرم، کفنم را به خونم رنگین کنم.
هوش مصنوعی: اگر من شکایت کردم، ناراحت نشوید، چون دلم آنقدر تنگ است که در جایی نمیتواند حرفی بزند، حتی با یک درویش.
هوش مصنوعی: به گریه مشغول باش تا زمانی که نوری در چشمانت هست، زیرا صبا (باد ملايم) بوی پیراهنی را از مصر نخواهد آورد.
هوش مصنوعی: وقتی دل انسان دچار درد و سوختگی است، بهتر است در تنهایی خود فرو رود و به احساساتش رسیدگی کند. نباید همچون شمعی باشد که تنها در جمع میدرخشد و نور میدهد، بلکه باید برای خود وقت بگذارد و فرایند سوختن و درد را تجربه کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سمنبرا، صنما، یارِ غمگسار منی
ستارهٔ سپهی آفتاب انجمنی
به مجلس اندر گویی که ماه بر فلکی
به موکب اندر گویی که سرو در چمنی
ز عاشقان منم اندر جهان که آن تو ام
[...]
دلم به عشق بتی را همیکند شمنی
که بر بتان به نکوئی کند همیشه منی
بتی که زلف چو قیر از بدوش پر شکند
کند به تبّت و قرقیز کاروان شکنی
شکست قیمت مشک و گل و سمن به سه چیز
[...]
گمان مبر که ز بیعیبی عمادست آن
که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی
مدیح گفت هجا کرده من بسم به عماد
برای من که هجا را بود هجا نکنی
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
من از تو روی نپیچم که مستحب منی
چو سرو در چمنی راست در تصور من
چه جای سرو که مانند روح در بدنی
به صید عالمیانت کمند حاجت نیست
[...]
شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی
من اعتماد ندارم که عهد می شکنی
به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوش
چه خواب دیده ای امروز باز در چه فنی
چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.