چنان گریستم از درد دوری دلبر
که کشتی فلک افکنده اندرو لنگر
جهان ندیدم اگرچه جهان نوردیدم
از آن که برنگرفتم دمی ز زانو سر
سپندوار بر آتش نشستهام دایم
میانه من و او نیست هیچ فرق دگر
جز این که من نتوانم ز ضعف خواست ز جا
سپند داند بر خواست از سر آذر
گهی دواجم خاکستر است چون آتش
گهی ز آتش بستر کنم چو خاکستر
ز دی بتر بود امروز من نمیدانم
که گفته بود که روزت ز روز باد بتر
ز بس که ضبط نمودم سرشک خونین را
برای آن که مبادا شوم به شهر سمر
چو خانه که فتد آب در اساس او را
اساس خانه عمرم شد است زیر و زبر
ز بس که با در و دیوار حال خود گفتم
اگر بپرسی یک یک تو را دهند خبر
به خاطر آمد از گفتههای مسعودم
غریب بیتی احوال من درو مضمر
ز بس که گویم این بلا بود
تمام نام بلاها مرا شدهاست از بر
زبس شکستم در سینه ناله گر به غلط
نفس برآرم، خود هم نمیکنم باور
زآفتاب اگر بر سر افتدم بر تو
ز ناتوانی از هم بریزدم پیکر
دوتا کند قد من وانگهم بگریاند
خمیده قامت گردون دون دون پرور
بلی چو رشته زبون شد ز بیم بگسستن
دو تا کنند و پس آنگه درو کشند گهر
من آنچه دیدم از دوستان خود دیدم
وگرنه هرگز دشمن به من نکرد ضرر
چه طالعست که هرکس که برگرفت را
برای خوردن خون برگرفت چون ساغر
سیه گلیم منم ورنه هرگز از شیراز
به اختیار که کردهاست اختیار سفر
علی الخصوص به راهی که از مهابت او
گذر نکرده از آن سمت بر فلک اختر
به ارتفاعش بوسیده آفتاب زمین
به عرض و طول فکنده برش سپهر سپر
برو چو بخت هنرمند روزگار سیه
چو آه عاشق مهجور سرد باد سحر
شدی گداخته چون کاه کوهش از سردی
اگر ز برف نمیبود بر سرش چادر
چه پشت گرمی از آتش مرا که از سرما
نشسته آتش خود در میان خاکستر
ز بیم سیلی بادش که رخ کبود کند
نخیزد از سر آتش به ضرب چوب شرر
به پای آتش اگر کنده ننهی از هیزم
رود به گردون تا گرم سازد او را خور
چنان که ریزد برگ از درخت باد خزان
نسیم سروش ریزاند از کبوتر پر
چگونه روید در وی گیا که کوه درو
ز دست سرما در خاک رفته تا به کمر
فراز او ز فلک برگذشته است از آن
بدو نمیرسد از نور آفتاب اثر
نشیب او را فضل تموز دریابد
چو در زمستان گردد جدا از ابر مطر
هم از نشیبش راضیترند راه روان
که دست کرم توان کرد که گهی به سفر
عجب مدار اگر ریگ او روان باشد
که ریگ خود نتواند درو تموز مقر
کسی به چشم ندیده در آن زمین سیه
سفیدی بجز از چشم شخص راه سپر
زبس که تیره بود همچو روز من روزش
گمان برند چو شب شد که روز گشت مکر
شدی ز دیدن او آب زهرهام بی اشک
گرم نبستی راه نگاه لخت جگر
اگر به جنگ فتد کار کاروانی را
هوای تیره او بسته مظلم است و کدر
نه تیر میرود از خانه کمان بیرون
نه از نیام قدم مینهد برون خنجر
چو آب چشمم شورابهٔ در و جاری
به شوری که نمک ریخت دیدش به بصر
خیال لعل لب یار و در دل عاشق
چنان گدازد از آن آب کاندر آب شکر
عجبتر آن که من این ره کنم نه اسبی طی
که چون سوارش بدبخت زاده از مادر
ز حادثات کند زخم پشت و پهلویش
چو آن مریض که بسیار خفته بر بستر
چو پر صرعی دایم لب و دهان پر کف
چو طفل بدخو پیوسته چشمهایش تر
درین بیابان دریا به هم رسند از بس
عرق کنیم من از شرم و او ز ضعف کمر
ز ناتوانی برهم نمیزند مژگان
اگر فرو بری اندر دو چشم خود نشتر
به سوی خود کشدش همچو کاه کاهربا
از آن چون که هم زرد کشت و هم لاغر
چنان ضعیف که از استخوان پهلویش
کشیده پوست بر اندام او قضا مسطر
سبک چو سایه و چون بر زمین نهد پهلو
هزار کس نکندش جدا چو نقش حجر
ز بس که هست گران خیز حک نشاید کرد
اگر نویسی نامش به سهود در دفتر
اگر فتد به مثل بر مزار سایه او
نخیزد از جامیّت به صور در محشر
کلاغ چشمش روز نخست میکندی
اگر نبودی از گند لشت او به حذر
جلش رزیم و ز خون رنگ رنگ چون خرقه
طیور دوخته بر وی ز هر کنار نظر
به گوشه گیر ریاضت کشیده ماند
که در میان مریدان فکنده خرقه به بر
اگر نه جانش عزم خروج کرده چرا
ز زاغ و کرکس جمعاند بر سرش لشکر
رفیق هر که شوم گرچه سایهام باشد
مرا بماند تنها به ماتم و مضطر
فلک بسان زمین بازماند از حرکت
کشند صورت او بر فلک ملائک اگر
بسان محضر چرخش سپرده دست به دست
هزار داغش بر تن چو مهر بر محضر
گهی میان عرق همچو کاغذ اندر آب
گهی به خاک طپان همچو ماهی اندر بر
ز تازیانه بر اعضای او نمانده نشان
که جادههاست بر حادثات کرده گذر
به صد هزار مشقت اگر دو کام رود
رود به عرض چو تیری که برکنندش بر
معلم فلکش گفتهام که میگوید
به بارگونه روی درس چرخ بدگوهر
شده چو میخ زمین گیر و خاک راه نشین
به میخ کوبش از بسکه کوفته مهتر
زهیچ چیز نترسد که جسم کوفتهاش
نمی شود متاثر ز تیر و تیغ.....
پس از مسافرت این مرده ریگ خاک چراست
مسافرت را گویند به چنگت است ثمر
به سر در به در آید هر گام گوییا داند
که این رهی است که طی بایدش نمود به سر
رهی است این که نماید مسافران را ره
به آستان علی ابن موسی جعفر
امام هشتم سلطان نُه رواق فلک
سمّی و نایب و فرزند ساقی کوثر
شه سریر امامت مه سپهر سخا
که آفتاب ز خاک درش کند افسر
شهی که گر نکند مهر سجدهٔ رایش
برون کند فلک خیبریش از چنبر
بسی بچرید هرگاه آسمان سنجد
غلامی او بر پادشاهی سنجر
چه سان قضا و قدر را مسخرست جهان
چنان مسخر امرش بود قضا و قدر
به قصد نسبت با رای پاکش ار بودی
بجز سجده آتش نسوختی میقر
وگر نبودی از اهل کفر قاتل او
خدا حرام نکردی بهشت بر کافر
وراست عرصهٔ جاهی که چرخ پردرد
تمام عمر سفر کرد و ره نبرد به در
دهند بیضهٔ زرین آفتاب خراج
به گنبد حرمش هفت گنبد اخضر
از آن زمان که من این روضه دیدهام جز وی
به هرچه دیده گشودم برون برفت نظر
چو بوسه دادم بر آستانش دانستم
که خضر نیز غلط کرده ره چو اسکندر
در آن زمان که فرستاد جبرئیل خدا
که سوی کعبه کند روی افتخار بشر
بنای کعبه این آستان نبود هنوز
وگرنه کردی ازین سوی روی پیغمبر
ز یمن شرکت اسمی شمهٔ وی دان
که شمس باشد بر دیگر اختران سرور
اگرچه کس نکند اعتبار این مذهب
که مهر دیگر هر روز تابد از خاور
مسلمست مرا زآن که گر یکی بودی
ز شرم شمهٔ او برنیامدی دیگر
سپهر خواهد بوسه درش وزین غافل
که تن به بوسه هر سفله درنداد این در
در انتظار که کی رخصتش دهد خادم
به عزم بوسه دو تا ایستاده تا محشر
ماول است حدیث رسول گر نه بهشت
نکرده خلق در افلاک ایزد داور
از آن که کردم من خود نظاره و دیدم
بهشت سده ی را او را ز سدره بالاتر
رواق عالی او کز فلک گذشته سرش
به رنگ بود مشابه به چرخ حیلتگر
به زر گرفتش تقدیر تا غلط نکند
جماعتی که ندانند خیر را از شر
چگونه خشت زر و سیم مهر و ماه برو
فلک به تحفه به درگاه آن سلیمان فر
مگر خرف شده اکنون و رفته از یادش
حکایت جم و بلقیس و خشت نقره و زر
درین عمارت هم رخنه نیست حیرانم
که تا چه خواهد کردن فلک به شمس و قمر
خدایگانا مداحیت ز من ناید
به چون منی نرسد کار خالق اکبر
خجسته نامت خواهم که ثبت گردانم
به دفتر اندر از بهر زینت دفتر
همیشه تا که درین کارگاه مینایی
پیاله گیر بود ماه و زهره خنیاگر
سرای خصمت پُر های های نوحهگران
دلش زخون چو سفالی پر از می احمر
قلم به دست نگیرم اگر دگر زین شعر
نبشته باشم بر چوب دست بر چوب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این متن از درد و اندوه دوری محبوبش سخن میگوید. او به شدت تحت تاثیر این غم قرار دارد و احساساتی عمیق و عذابآور را تجربه میکند. شاعر خود را در حال سوختن بر آتش عشق و حسرت میبیند و میگوید که زندگیاش به سبب این دوری دچار بینظمی و آشفتگی شده است. او در این تعابیر به تشبیهات خاصی اشاره میکند که نشاندهنده عمق غم و اندوه اوست، بهگونهای که حتی از حقایق زندگی غافل مانده و در حسرت دیدار محبوب به سر میبرد. همچنین به اوضاع ناگوار دوستان و دشمنانش اشاره میکند و تأکید میکند که افراد نزدیک به او نیز دچار درد و رنج هستند. در نهایت، این متن با تصاویری از جستوجو برای معانی و تجلیهای عشق و عواطف انسانی به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: به قدری از دوری معشوق غمگین و ناراحت شدم که وضعیت به حدی بدی رسید که انگار کشتی آسمان به درد و رنج من دچار شده و زیر فشار این غم به زمین نشسته است.
هوش مصنوعی: هرچند که در این دنیا چیزهای زیادی را نمیبینم، اما از آنجا که هیچگاه از زانو پایین نرفتم و تسلیم نشدم، به همین خاطر جهانی را تجربه نکردم.
هوش مصنوعی: من همواره در آتش نشستهام و احساس میکنم هیچ تفاوتی بین من و او وجود ندارد.
هوش مصنوعی: تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که من به دلیل ناتوانیام نمیتوانم از جا برخیزم، مانند چوب سوزنی که از آتش نمیتواند برخواسته و به خود بیاید.
هوش مصنوعی: گاهی به حالتی هستم که مثل خاکستر میشوم، گاهی هم مانند آتش پرشور و فعال میگردم. در بعضی مواقع، به آرامش و سکوت دست مییابم و در مواقعی دیگر، شور و هیجان به سراغم میآید.
هوش مصنوعی: امروز خیلی برایم بدتر شده است و نمیدانم چه کسی گفته بود که امروز تو از روزهای بد حتی بدتر است.
هوش مصنوعی: به قدری از اشکهای خونینم یادداشت کردهام تا مبادا به شهر سمر بروم.
هوش مصنوعی: به مانند خانهای که آب به زیرساختهای آن نفوذ کند، پایههای عمر من نیز دچار تزلزل و بیثباتی شدهاند.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه باد مدام به دیوار میکوبید، تصمیم گرفتم اگر از حال و روزم بپرسی، اطلاعات دقیق و مفصل را به تو بگویم.
هوش مصنوعی: این بیت به یاد خاطراتی از مسعود اشاره دارد و حال و هوای شاعر را به تصویر میکشد، به طوری که احساسات و رازهای عمیقش در آن نهفته است.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه بارها و بارها از این درد و رنج گفتم، اکنون تمام نامهای درد و رنج برای من به یک بلا تبدیل شده و از یادم رفته است.
هوش مصنوعی: چقدر در دل خود شکستهام که اگر صدایی از من بلند شود، حتی خودم هم آن را باور نمیکنم.
هوش مصنوعی: اگر از شدت آفتاب بر تو سایه بیفتم، از ناتوانی و ضعف جسمیام، پیکر خود را خواهم شکست.
هوش مصنوعی: دو قامت بلندتر از من وجود دارند که وقتی برمیگردند، گویی آسمان را به گریه میاندازند؛ آسمانی که خود را خمیده و ضعیف میبیند.
هوش مصنوعی: آری، هنگامی که زبان به هم میپیوندد و ترس از جدا شدن به وجود میآید، دو نفر به هم نزدیک میشوند و سپس در آن رابطه، گوهری ارزشمند به دست میآورند.
هوش مصنوعی: من آنچه را که از دوستانم مشاهده کردم، تجربه کردهام و اگر نه، هرگز دشمنانم به من آسیبی نرساندهاند.
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی به سرنوشت و سرنوشتی که انسانها تجربه میکنند اشاره دارد. انسانها به گونهای به جذب و استخدام چیزهایی که به آنها آسیب میزند، میپردازند، همچون اینکه برای نوشیدن از جامی استفاده میکنند. این مقایسه بیانگر نوعی خودآزاری است که در زندگی خاص بعضی افراد وجود دارد.
هوش مصنوعی: من از شیراز به اختیار خودم سفر نکردم، بلکه در حقیقت شرایطی مرا به اینجا کشانده است وگرنه دلخواه من نبود.
هوش مصنوعی: خصوصاً به راهی که به خاطر عظمت او هیچکس نتوانسته از آن عبور کند، و از آن سو به سوی آسمان ستارهای وجود ندارد.
هوش مصنوعی: آفتاب زمین را از بالا بوسیده و آسمان به دور آن دراز شده و همچون سپری آن را احاطه کرده است.
هوش مصنوعی: برو، زیرا که سرنوشت هنرمند در این روزگار سیاه مانند حسرت عاشق بییار، سرد و خاموش است.
هوش مصنوعی: تو چنان ذوب شدهای که مانند کاه شدهای، اگر برف روی سرت نبود، مانند کوهی از سردی رنج نمیبردی.
هوش مصنوعی: من از گرمای آتش خودم که در دل خاکستر نشستهام، آرامشی دارم که باعث میشود از سرما نترسم.
هوش مصنوعی: از ترس اینکه باد او را زخمی کند، از آتش دور نمیشود و به خاطر چوب ضربهزننده، جرقه هم نمیزند.
هوش مصنوعی: اگر برای آتش هیزم نگذاری، آتش به آسمان خواهد رفت تا او را گرم کند.
هوش مصنوعی: زمانی که باد خزان میوزد، برگها همچون باران از درختان میریزد و نسیم همچون سروش، پرهای کبوتر را به آرامی به زمین میفرستد.
هوش مصنوعی: چطور ممکن است درختی در این سرما رشد کند، وقتی که کوهها به خاطر سرما تا کمر در خاک فرو رفتهاند؟
هوش مصنوعی: او به جایی رسیده که از آسمان بالاتر رفته و به همین دلیل، هیچ اثری از نور آفتاب به او نمیرسد.
هوش مصنوعی: در فصل تابستان، وقتی دما بالا میرود، زمین از فضائل الهی بهرهمند میشود؛ اما هنگامی که زمستان میرسد و باران از ابر جدا میشود، آن زمین دچار تغییراتی میشود.
هوش مصنوعی: افراد حاضر در مسیر زندگی، بیشتر از پایینرفتنها و سختیها راضی هستند، زیرا رحمت و لطف الهی میتواند در هر زمانی به سفر و خوشی برسند.
هوش مصنوعی: تعجب نکن اگر ریگ در حال حرکت است، زیرا خودش نمیتواند در گرمای تموز بایستد و ثابت بماند.
هوش مصنوعی: در آن سرزمین تاریک، کسی جز خود شخص نتوانسته سفیدی را با چشم ببیند.
هوش مصنوعی: چون زندگی من به شدت تاریک و غمانگیز است، دیگران احتمال میزنند که شب است و دیگر خبری از روز روشن نیست.
هوش مصنوعی: دیدن او به قدری تاثیرگذار بود که احساس میکنم تمام وجودم تحت تاثیر قرار گرفته است. اشکهایم در این لحظه به خاطر شدت احساساتم جاری نمیشوند و نمیتوانم نگاه خود را از او بر دارم؛ انگار دل و جانم در این لحظه در معرض دید قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: اگر کاروانی درگیر جنگ شود، اوضاعی که به وجود میآید تیره و تار است و حالتی غمانگیز و ناخوشایند دارد.
هوش مصنوعی: هیچ تیری از کمان خارج نمیشود و خنجری هم از نیام بیرون نمیآید.
هوش مصنوعی: چشمانم پر از اشک است و آن اشکها به مانند آبی تلخ و شور است که با دیدن او، شوریدهام.
هوش مصنوعی: تصور رنگ لبان معشوق در دل عاشق به قدری او را میسوزاند که مانند آن است که در آب شیرین در حال غرق شدن باشد.
هوش مصنوعی: جالبتر آن است که من این مسیر را طی میکنم، نه به وسیله اسبی، بلکه به این خاطر که سوار آن، بدبخت و ناراضی از مادر به دنیا آمده است.
هوش مصنوعی: از آسیبها و وقایع، او زخمهایی بر پشت و پهلویش دارد، مانند بیماری که مدت طولانی در بستر خوابیده و رنج میکشد.
هوش مصنوعی: همچون پرندهای که همواره دهانش پر از کف است و مانند کودکی ناآرام که همیشه اشک در چشمانش جاری است.
هوش مصنوعی: در این بیابان، با توجه به شدت عرقریزی و تلاشهای ما، ممکن است دریا به هم نزدیک شود. من به خاطر شرم و او به دلیل ضعف و ناتوانیاش، به شدت تحت فشار هستیم.
هوش مصنوعی: اگر چشمان تو را زهرآگینی بر هم نزنند، مژگان تو از آن زخم و درد نخواهند آگاه شد، حتی اگر درون چشمانت هم زهر بنشیند.
هوش مصنوعی: او را به سمت خود میکشاند، مانند کاهی که در اثر فشار یا جریان باد جابهجا میشود. این را نیز از آن رو میگوید که هم زرد و خشک شده و هم ضعیف و لاغر شده است.
هوش مصنوعی: او به قدری ضعیف است که پوستش به خاطر نازکی از استخوان پهلویش کشیده شده و فرم بدنش را پوشانده است.
هوش مصنوعی: سبک مانند سایه است و وقتی بر زمین میافتد، هیچ کس نمیتواند آن را از جای خود جدا کند. این به مانند نقشی بر روی سنگی است که ثابت و غیرقابل تغییر است.
هوش مصنوعی: به دلیل اهمیت و بزرگی مقام او، نمیتوان به سادگی نامش را در دفتر نوشت.
هوش مصنوعی: اگر کسی به مانند او بر مزارش حاضر شود، از جام عشقش در روز قیامت سایهاش بلند نمیشود.
هوش مصنوعی: اگر تو نبوددی، کلاغ نگاهش را به زخم زنخدان تو می دوخت و از بوی ناخوشایند تو دوری می کرد.
هوش مصنوعی: گردن او را با خون رنگین کردهایم، مانند دامن پرندگان که از هر طرف نگاهی به آن دوخته شده است.
هوش مصنوعی: در جای دوری مشغول زحمت و تمرین مانده است، تا در میان پیروان خود، لباس زهد و پارسایی بپوشد.
هوش مصنوعی: اگر او قصد رفتن را ندارد، پس چرا پرندگان بدشگون همچون زاغ و کرکس دور او جمع شدهاند؟
هوش مصنوعی: هر کسی که با او رفیق شوم، حتی اگر مانند یک سایه در کنارم باشد، باز هم در نهایت تنها به حالتی از غم و اضطراب میافتم.
هوش مصنوعی: آسمان مانند زمین از حرکت ایستاده است، اگر angels صورت او را بر آسمان بکشند.
هوش مصنوعی: زندگی همچون دایرهای است که سرنوشت و تقدیر ما را به دست یکدیگر میسپارد. در این مسیر، زخمها و دردها بر تن ما مانند نشانههایی هستند که نشان از تجربههای سخت زندگی دارند، همانطور که مهر بر روی یک مدرک ثبت میشود.
هوش مصنوعی: گاهی در حالتی هستم که مانند کاغذی خیس در آب رها شدهام و گاهی نیز مانند ماهیای در خشکی به زمین میزنم و در تلاطم به سر میبرم.
هوش مصنوعی: آثار تازیانه بر بدن او باقی نمانده است، همانند اینکه جادهها بر حوادثی که از سر گذراندهاند، نشانی ندارند.
هوش مصنوعی: با وجود صد هزار دشواری، اگر دو قسمت نوشیدنی به دست آید، مانند تیری است که از کمان رها میشود.
هوش مصنوعی: معلمی که در مورد فلک صحبت میکند، میگوید که باید به شیوهای خاص و با دقت روی درسهای مشکل و نامناسب کار کرد.
هوش مصنوعی: شده مثل میخی که در زمین فرو رفته و به خاک نشسته است، به قدری تحت فشار و ضربات قرار گرفته که دیگر قادر به حرکت نیست.
هوش مصنوعی: از هیچ چیز نترسید؛ چون بدن شما تحت تأثیر زخمها و آسیبها قرار نمیگیرد.
هوش مصنوعی: این شخص پس از سفرش، با خود تعدادی از خاک و سنگها را به همراه آورده است. به سفر کردن، میتوان به عنوان فرصتی برای بهرهبرداری و دستیابی به نتایج مثبت نگاه کرد.
هوش مصنوعی: برای هر قدمی که برمیدارد، به نظر میرسد که او میداند باید این مسیر را تا انتها ادامه دهد.
هوش مصنوعی: این مسیر، راهی است که مسافران را به درگاه امام علی ابن موسی جعفر هدایت میکند.
هوش مصنوعی: امام هشتم، که مقام والایی دارد، نه تنها در آسمان بلکه در جایگاه نایب و فرزند کسی قرار دارد که آب حیات را مینوشاند.
هوش مصنوعی: پادشاهی که رهبری امت را به عهده دارد، مانند ماه در آسمان بخشش و سخاوت است؛ او به گونهای میدرخشد که حتی خورشید از خاک درب او تاجی برای خود میسازد.
هوش مصنوعی: اگر پادشاهی که بر او سجده نمیکنند، محبت و لطفش را از دل بردارد، آسمان نیز به زنجیرش رهایی خواهد داد.
هوش مصنوعی: هرگاه آسمان به نیکی ببیند، نشان میدهد که یک غلام میتواند بر پادشاهی سنجر حکومت کند.
هوش مصنوعی: چگونه سرنوشت و تقدیر بر جهان حاکم شدهاند، به طوری که جهان تماماً در اختیار فرمان آنها قرار دارد.
هوش مصنوعی: اگر با نیتی خالص و به خاطر عشق به او به سجده میرفتی، هیچ چیز جز آتش نمیتوانست تو را بسوزاند.
هوش مصنوعی: اگر خداوند به قاتل او اجازه ورود به بهشت نمیداد، در این صورت برای اهل کفر نیز ورود به بهشت حرام نمیشد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی در مکانی که دنیا و زمان با تمام سختیها و چالشهایش در آنجا سفر کردهاند، بایستی به درستی و آگاهی در آنجا حضور داشته باشی.
هوش مصنوعی: خورشید با نور طلاییاش، مالیات خود را به حرم امنی میپردازد که دارای هفت گنبد سبز رنگ است.
هوش مصنوعی: از وقتی که این بهشت را مشاهده کردهام، هرچیزی که دیدهام، دیگر برایم جذابیتی نداشته و نگاه من از آنچه بود فراتر رفته است.
هوش مصنوعی: زمانی که به آستان او بوسه زدم، فهمیدم که حتی خضر نیز در انتخاب راه کمی اشتباه کرده، مانند اسکندر.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که خداوند جبرئیل را فرستاد تا انسانها را به سمت کعبه هدایت کند، نشانهای از افتخار انسانها بود.
هوش مصنوعی: اگر بنای کعبه در این آستانه وجود داشت، قطعاً میدیدی که پیغمبر از این سمت به ما نگاه میکند.
هوش مصنوعی: در جمع دوستان، چهرهای را بشناس که مانند شمس، بر دیگر ستارهها میدرخشد و برتری دارد.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه کسی به این عقیده اهمیت نمیدهد، اما هر روز صبح یک نور جدید از سمت شرق میتابد.
هوش مصنوعی: این واضح است که اگر تو یکی بودی، به خاطر شرم و حیا از او، هیچگاه نمیتوانستی بینهایت رشد کنی یا به کمال برسی.
هوش مصنوعی: آسمان به زودی بر درِ این خانه بوسه خواهد زد و آن کممایه که از در بوسه میگیرد، غافل است که در حقیقت به چه چیزی تن داده است.
هوش مصنوعی: در انتظار این هستم که خادم کی اجازه میدهد تا به قصد بوسه، دو تا منتظر بمانم تا روز قیامت.
هوش مصنوعی: پیام پیامبر در زندگی انسانها کارآمد است، حتی اگر بهشت آفرینش را فراموش کرده باشند. خداوند قاضی عادل است و در نهایت، اعمال و گفتار ما مورد قضاوت قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: من به یاری خودم به تماشا نشستم و مشاهده کردم که بهشت سده از درخت سدر فراتر است.
هوش مصنوعی: سالن باشکوه او که از آسمان بالاتر رفته، به رنگی است که شبیه به گردونهی فریب است.
هوش مصنوعی: اگر تقدیر تو را با خود به سمت بزرگی ببرد، اشتباه نکن زیرا گروهی هستند که نمیدانند خیر از شر چه چیزهایی است.
هوش مصنوعی: چطور میتوان زر و سیم و زیباییهای ماه و ستارهها را به آسمان هدیه داد در برابر مقام و جایگاه سلیمان؟
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که او به قدری گیج شده باشد که داستان جمشید و بلقیس و خشتهای نقره و طلا را فراموش کرده باشد؟
هوش مصنوعی: در این ساختمان هیچ جای نگرانی وجود ندارد و من در تعجبم که آسمان با خورشید و ماه چه خواهد کرد.
هوش مصنوعی: ای خداوند، ستایش تو از من فراتر است و هیچکس چون من نمیتواند به این کار عظیم بپردازد.
هوش مصنوعی: نام تو را به خوشی مینویسم تا زیبایی دفتر را افزایش دهم و آن را زینت بخشم.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که در این کارگاه خاص، همیشه پیالهای وجود دارد و ماه و زهره به عنوان نوازندگان به زیبایی شگفتانگیز این فضا میافزایند. این فضا پر از زیبایی و هنر است و نوازندگان به شادی و لذت آن کمک میکنند.
هوش مصنوعی: خانهی دشمن تو، به شدت غمگین است و نوحهگران از دل او میزنند. دل او مانند ظرفی پر از خون است که به رنگ سرخ درآمده.
هوش مصنوعی: اگر دوباره شعری بنویسم، حتی قلم هم در دستم نخواهم گرفت و فقط بر چوبی خواهم زد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شده است بلبل داود و شاخ گل محراب
فکنده فاخته بر رود و ساخته مضراب؟
یکی سرود سراینده از ستاک سمن
یکی زبور روایت کننده از محراب
نگر که پردر گردید آبگیر بدانکه
[...]
شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز
درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز
ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ
شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز
برآمده ز صحیفه فلک چو شب انجم
[...]
گرفت مشرق و مغرب سوار آتش و آب
ربود حرص امارت قرار آتش و آب
همی شکنجد باد و همی شکافد خاک
به جنبش اندر دود و بخار آتش و آب
به خشگ و تر به جهان دربگشت ناظر عقل
[...]
خری سبوی سرو روده گوش و خم پهلو
کماسه پشت و کدو گردن و تکاو گلو
چو آمد آید با او سبوی و روده و خم
چو شد کماسه رود با وی و تگا و کدو
خری سرش ز خری چون کدوی بیدانه
[...]
زهی بمشرق و مغرب رسیده انعامت
شکوه خطبه وسکه زحشمت نامت
زتست نصرت اسلام از آن فلک خواند است
حسام دولت و دین و علاء اسلامت
بزرگ سایه یزدان و آفتاب ملوک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.