گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۶

 

ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ تو
آفتِ بد نامیِ من غایتِ رسواییِ تو
مشعله بر سر کردی فتنه برون آوردی
یادِ جگرخواریِ من در غمِ تنهاییِ تو
بهره‌نخواهی بردن غرّه نخواهم گشتن
تو ز سبک‌باریِ من من ز شکیباییِ تو
صبر کنم تا چه شود کارِ فرو بستۀ من
هم بگشاید روزی تعبیه‌آراییِ تو
گشت ز بی‌دادیِ تو طاقتِ من طاق‌شده
عمرِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری