گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۸

 

زهی از عنبر سارا نغوله
کمندست آن که داری یا نغوله
ظریفت گفتن و چالاک رفتن
لطیفت گردن و زیبا نغوله
چرا دربندِ زنجیرش فکندی
مگر دارد چو من سودا نغوله
برای صید دل‌ها گاه گاهی
گره وا می‌کند عمدا نغوله
به دعوی کاکلت از سرفرازی
به پیشانی درآمد با نغوله
به دادش لاجرم سروا بریدند
چو خامش کرد کاکل را نغوله
ازین جا با دو شاخش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۳

 

اگر خواهی که خود را بازیابی
میان محرمان راز یابی
غلط کردم در او شو محوِ مطلق
چو گشتی محو آن‌جا بازیابی
همایِ عشق را بر فرق تسلیم
ز بامِ سدره در پرواز یابی
گر از ثعبان نفس ایمن بباشی
چو موسی قدرتِ اعجاز یابی
مکن بر بی ‌زبانان ظلم امروز
که فرداشان سخن پرداز یابی
به روز مویه یک یک موی بر خویش
اگر مایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری