گنجور

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۸

 

دریغا خلعت حسن جوانیگرش بودی طراز جاودانی
دریغا حسرتا دردا کزین جوینخواهد رفت آب زندگانی
همی باید برید از خویش و پیوندچنین رفته است حکم آسمانی
و کل اخ یفارقه اخوهلعمر ابیک الا الفرقدان


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۵

 

پدید آمد رسوم بی وفایینماند از کس نشان آشنایی
برند از فاقه نزد هر خسیسیکنون اهل هنر دست گدایی
کسی کاو فاضل است امروز در دهرنمی بیند زغم یک دم رهایی
ولیکن جاهل است اندر تنعممتاع او چو هست این دم بهایی
وگر شاعر بگوید شعر چون آبکه دل را زآن فزاید روشنایی
نبخشندش جویی از بخل و امساکاگر خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۸

 

برو زاهد به امیدی که داریکه دارم همچو تو امیدواری
به جز ساغر چه دارد لاله در دستبیا ساقی بیاور آنچه داری
مرا در رسته دیوانگان کشکه مستی خوشتر است از هوشیاری
بپرهیز از من ای صوفی بپرهیزکه کردم توبه از پرهیزکاری
بیا دل در خم گیسوی او بنداگر خواهی خلاصی رستگاری
به دور گل خدا را توبه بشکنکه عهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۰

 

شب از مطرب که دل خوش باد وی راشنیدم نالهٔ جانسوز نى را
چنان در سوز من سازش اثر کردکه بى‌رقّت ندیدم هیچ شىء را
حریفى بد مرا ساقى که در شبز زلف و رخ نمودى شمس وفى را
چو شوقم دید در ساغر مى‌افزودبگفتم ساقى فرخنده پى را
رهانیدى مرا از قید هستىچو پیمودى پیاپى جام مى را
حماک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ