گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

 

آیینه بر خاک زد صنع یکتا

تا وانمودند کیفیت ما

بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم

خود را به هر رنگ‌کردیم رسوا

در پرده پختیم سودای خامی

چندان‌که خندید آیینه بر ما

از عالم فاش بی‌پرده گشتیم

پنهان نبودن‌، کردیم پیدا

ما و رعونت‌، افسانهٔ کیست

ناز پری بست‌گردن به مینا

آیینه‌واریم محروم عبرت

دادند ما را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

 

سنگی چو گوهر، بستیم بر دل

از صبـر دیدیم در بحــر ســاحل

رحمت گشوده‌ست آغوش حاجات

درهاست اینجا مشتاق سایل

چون شمع ما را با عجز نازیست

سر بر هواییم تا پاست درگل

رسوایی و عشق‌، مستوری و حسن

مجنون و صحرا، لیلی و محمل

نی دهر بالید، نی خلق جوشید

چندانکه جستیم دل بود در دل

بی‌پا روانی‌، بی‌پر پریدن

این باغ رنگیست از خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۸

 

بیکس شهیدم خون هم ندارم

دیگر که ریزد گل بر مزارم

حسرت‌کش مرگ مردم به پیری

بی آتشی سوخت در پنبه‌زارم

سنگی‌ که زد یأس بر شیشهٔ من

رطل‌ گران بود بهر خمارم

افسون اقبال خوابی گران داشت

بخت سیه ‌کرد شب زنده دارم

بی ‌مطلبی نیست‌ تشویش هستی

چون دوش مزدور ممنون بارم

باید به خون خفت تا خاک‌ گشتن

عمریست با خویش افتاده کارم

تمثال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴

 

بیگانه وضعیم یا آشناییم

ما نیستیم اوست او نیست ماییم

پنهانتر از بو در ساز رنگیم

عریانتر از رنگ زیر قباییم

پیدا نگشتیم خود را چه پوشیم

پنهان نبودیم تا وا نماییم

پیش که نالیم داد از که خواهیم

عمریست با خوبش از خود جداییم

هر سو گذشتیم پیدا نگشتیم

رفتار عمریم بی‌نفش پاییم

این ‌کعبه و دیر تا حشر باقیست

ما یک دو دم بیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۷

 

آزادی آخر بد باخت با من

رنج‌ کمر شد چینهای دامن

مزدور عجز است تسلیم الفت

دل هر چه برداشت ‌گشتم دو تا من

زیر و بم عمر روشن نگردید

کاین شور عبرت او بود یا من

یارب چه پرداخت سحر تعین

خلقی شهید است زین خونبها من

غافل مباشید از فهم اسرار

معنی خیالان یادی‌ست با من

دل بر که بندم رنگ از چه‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۸

 

بر شعله تا چند نازیدن‌کاه

در دولت تیز مرگی‌ست ناگاه

صد نقص دارد سازکمالت

چندین هلال است پیش وپس ماه

در فکر خویشیم آزادگی‌کو

ما را گریبان افکنده در چاه

یارب چه سحر است افسون هستی

از هیچ بودن‌کس نیست اگاه

برغفلت خلق خفت مچینید

منظور نازست آیینهٔ شاه

دل صید عشق است محکوم‌ کس نیست

الحکم لله و الملک (لله)للاه

عمری تپیدیم تا خاک گشتیم

فرسنگها داشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی