گنجور

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » گزیدهٔ اشعار رشحه » از یک قصیده

 

تو آن شهریاری که از آستینتکشد بر سر خویش خورشید معجر
چو از خون گردان و از گرد میدانشود دشت دریا شود بحر چون بر
فلک گردد از نوک رمحت مشبکزمین گردد از نعل رخشت مجدر


متن کامل شعر را ببینید ...

رشحه