گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۳

 

جان ز من مستان دل ببر خون کن

اینچنین که باشد دردم افزون کن

تا کنی صیدم غمزه را سرده

تا روم از خود چهره میگون کن

سینه‌ام بریان دیده‌ام گریان

هوش را حیران عقل مفتون کن

ای فدایت من خیز بسم‌الله

قصد جانم را تیغ بیرون کن

تا کی افسون من از تو بنیوشم

یا بکش ورنه ترک افسون کن

پای دل بگشا از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی