گنجور

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

جان ها فدای دیدن دیدار بوالوفا

کردند انبیا همه در کار بوالوفا

دانسته اند قصه الله اشتری

چون یوسفند در سر بازار بوالوفا

حق در وفای بنده مدارا کند بسی

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

برای آنکه ظاهر گردد اسما

تجلی می کند حضرت باشیا

بجز ذات و صفاتش نیست موجود

من و اوئیم با هم هر دو تنها

منم خال سیاه روی ماهش

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸

 

ازگلستان جنان آمد صبا

جان هر سر در روان آمد صبا

بسکه می گوید ز گل گل در چمن

از نفیر بلبلان آمد صبا

سرو شد خرم بباغ اندر چمن

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

شب رفته ایم در سر زلف توچون صبا

زلفت به تاب گفت که درویش مرحبا

چشمش بغمزه گفت چرا دیر آمدی

بکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا

دیدم عیان بدیده او آن جمال را

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

چون پریشان است زلف یار ما

جز پریشانی نباشد کار ما

او بهر صورت که بنماید جمال

هم بدان معنی بود اظهار ما

گفت آن خورشید مه رویان به بین

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

از هر که گلبن بینند روی جان را

پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا

اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق

دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را

روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

به یدین او سرشت چون گل ما

روح قدسی دمید در دل ما

جسم و جان زنده شد از او دردم

باز دیدیم اوست قاتل ما

برزخ جان نوشت طاعت و فسق

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

دوشم از غیب میرسید خطاب

که ز درد درون بنوش شراب

گفتم ای جان جمله جانها

خوردن می کجا است رای ثواب

گفت هی هی غلط چرا کردی

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

هست آن آفتاب ماه نقاب

مردم دیده ی اولوالالباب

دل و دلدار عین یک دگراند

جان چو کرد از وجود رفع حجاب

نظری کن به بین به دانه و بر

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب

گفت بی صبری تو اندر راه فانی باشتاب

زین خبر چون ذره میکشتم بسر تا حضرتش

آفتابی دیدمش در کف یکی جام شراب

شیوه ی دیدم دو عالم در بن دریا غریق

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

از شمع ماه روی تو پر زیور آفتاب

در مشعل فلک بمثل اخگر آفتاب

خورشید لایزال ز لاشرق چون بتافت

گشتند ذره ها همه مه پیکر آفتاب

از آب و رنگ لعل لب آب دار تو

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

 

شام معراجی که زلف یار ماست

قاب قوسین ابروی آنمه لقا است

وهوه معکم گفت ای دل درنگر

تا نه پنداری که او از جان جدا است

نحن اقرب آیتی بس روشن است

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

 

دوش در میکده گلبانگ علالا میرفت

سخن از لعل لب ساقی جانها می رفت

بهوای لب جان بخش برد مهر نقاب

کز تن هر دو جهان روح روانها میرفت

باده می خورد ز لعل لب خود شام و سحر

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

 

همسایه آفتاب ماه است

همسایه آدمی اله است

در جان و تن تو آب حیوان

چون مردم دیده در سیاه است

در ملک وجود غیر حق نیست

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

نیست گر بر سر زلفین توام سود انیست

تا ز بد مستی چشمت به جهان غوغا نیست

روح بحری است که عالم همه غرقند در او

بس عجب دارم اگر جسم کف دریا نیست

قل هو الله احد گفت صمد می دانی

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

 

لوح محفوظ در جبین شما است

مهر و مه چشم پاک بین شما است

دل مؤمن در اصبعین خدا است

دست حق اندر آستین شما است

وحی وصلت بجان رسید ای دل

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

 

ذات حق از لا و الا برتر است

هر ز اسفل هم ز اعلی برتر است

درک خورشید رخ آن مه لقا

کی توان کز چشم بینا برتر است

وه که اشک چشم خون افشا نما

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

از گل روی تو باغ دل ما خندان است

بهر اندوه تو چشم و دل ما گریان است

عندلیب چمن از آه دل خسته ما

بر سر سرو سهی وقت سحر نالان است

خال ابروی تو محراب نشین است ایماه

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

 

موج دریا نیست دریا عین ما است

همچو خورشیدیکه عین ذره ها است

دیده دل درگشا و درنگر

در دل هر قطره صد بحر از هوا است

کل یوم هو فی شانش کلام

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵

 

بر رخ میان قطره دریا وجود ما است

فرقی مکن که قطره ز دریا کجا جدا است

هستی یکی است هر چه جز او نیستی بود

زانرو که اعتبار تعین همه بپا است

آن مه لقا چو مردم چشم است دیده را

[...]

کوهی
 
 
۱
۲
۳
۸