گنجور

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۲۳

 

در عالم دون دلِ کسی یافته نیست

کاندر تف غم به سالها تافته نیست

تا کی گویی سیه گلیم است فلان

مسکین چه کند به دست خود بافته نیست

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۲۴

 

آن کس که هزار عالم از رنگ نگاشت

رنگ من و تو کجا برد ای ناداشت

این رنگ همه هوس بود یا پنداشت

او بی رنگ است رنگ او باید داشت

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۲۵

 

افسوس که اطراف رخت خا[ر] گرفت

زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت

سیماب زنخدان تو آورد غمباد

شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۲۶

 

آوازهٔ آواز تو در خلق گرفت

زاهد زتو ترک شمله و دلق گرفت

آواز تو بسته نیست لیکن دو سه روز

طعم شکر از لب تو در حلق گرفت

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۲۷

 

عیسی به فلک رسید خر خشم گرفت

داود زبور خواند کر خشم گرفت

از بیشه به بازار بیامد شیری

موشی به دکان پیله ور خشم گرفت

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۲۸

 

یار آمد و گفت خسته می دار دلت

دایم به امید بسته می دار دلت

ما را به شکستگان نظرها باشد

ما را خواهی شکسته می دار دلت

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۲۹

 

ای روی تو از لطافت آیینهٔ روح

خواهم که قدمهای خیالت به صبوح

بر دیده نهم ولی زتیغ مژه ام

ترسم که شود پای خیالت مجروح

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۰

 

نه مهر تو در دل حزین می گنجد

نه مُهر تو در هیچ نگین می گنجد

جان خوانمت ارچه بیش از اینی لیکن

در کالبد جسد همین می گنجد

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۱

 

از صدق دل مرده جهان بین گردد

مر صادق را کار به آیین گردد

صدق اریابی به هر بهاییش بخر

کان سرّ است که کفر از او دین گردد

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۲

 

لعلش که دو صد گنج نهانی دارد

منشور بقای جاودانی دارد

زان بر لب او سبزه دمیده است که او

سرچشمهٔ آب زندگانی دارد

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۳

 

بر برگ گلت مورچه ره خواهد کرد

بر لاله بنفشه تکیه گه خواهد کرد

بر آتش رخسار تو می دانی چیست

دودی که هزار جان سیه خواهد کرد

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۴

 

در خاک نگه کند چو با ما نگرد

از غیرت آنکه دیده بر ما فکند

زان به نبود که ما کنون خاک شویم

تا بو که بدان بهانه بر ما نگرد

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۵

 

یاد تو کنم زچشم من خون بچکد

خون از دل ابرو چشم گردون بچکد

چشمم زتو چون برید خونش بچکد

شک نیست که از بریدگی خون بچکد

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۶

 

خطها که خدت را به مصاف آمده اند

تا ظن نبری که از گزاف آمده اند

رخسار تو کعبه گشت قومی زحبش

پیرا من کعبه بر طواف آمده اند

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۷

 

خطی که بر آن عارض چون مه کردند

زان خط دل صد سوخته گمره کردند

صفر دهنش با خط مشکین می گفت

بر مرتبهٔ حسن یک ده کردند

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۸

 

هم آه من سوخته کاری بکند

وین جور تو را چرخ شماری بکند

در[د] دل و آب دیده و آه سحر

کاری نکند این همه؟ آری بکند

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۳۹

 

از عشق تو جان من جنون می بیند

در سینهٔ من ازو سکون می بیند

در یک حالت دو ضد آرام و جنون

جان و دل من نگر که چون می بیند

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۴۰

 

دل چون دل من غمزده نتواند بود

صد واقعه برهم زده نتواند بود

تا شربت عالم نشود خونابه

قوت من ماتمزده نتواند بود

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۴۱

 

عاشق چه کند چو دل به دستش نبود

مفلس چه سخا کند چو هستش نبود

ای حسن تو را شرف زبازار من است

بت را چه محل چو بت پرستش نبود

اوحدالدین کرمانی
 

اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » رباعیات الحاقی » شمارهٔ ۴۲

 

مِهر تو چو مُهر از نگینم نرود

سودای تو از دل حزینم نرود

من خود رفتم ولیک خونابهٔ چشم

تا دامن عمر زآستینم نرود

اوحدالدین کرمانی
 
 
۱
۸۳
۸۴
۸۵
۸۶
۸۷
۸۸