گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۸

 

دل پیش تو و دیده به جای دگرستمتا خصم نداند که تو را می‌نگرستم
روزی به درآیم من از این پرده ناموسهر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم
المنة لله که دلم صید غمی شدکز خوردن غم‌های پراکنده برستم
آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموشبشکستی و من بر سر پیمان درستم
تا ذوق درونم خبری می‌دهد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی