گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۵

 

صبح است و صبوح است بر این بام برآییماز ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییمهنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستاندر سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده‌ستشاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم
زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی