گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴

 

گر دست رسد در سر زلفین تو بازمچون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیستدر دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشباز آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحیمستان تو خواهم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۶

 

حیرت دمد از شوخی گل کردن رازم

در آینه جوهر شکند نغمهٔ سازم

چون غنچه سر زانوی تسلیم‌که دارم

صد جبهه به خون می‌تپد از وضع نیازم

وسعتگر انداز تغافل چه فسون داشت

بر روی دو عالم مژه ‌کردند فرازم

زان پیش که آیینه شود طعمهٔ زنگار

بگذار که چندی به خیال تو بنازم

زین عرصهٔ شطرنج جنون تازی هوشست

چیزی نتوان برد اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی