گنجور

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۹

 

تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان
خاطر شده آشفته و گفتار پریشان
دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق
گل را نکند همرهی خار پریشان
دور از قدت ای سرو سهی، خاطر جمعم
چون طرّهٔ بید است به گلزار پریشان
خوش صحبت خاصی ست میان دل و زلفت
بیمار پریشان و پرستار پریشان
جمع آمده امروز می و مطرب و ساقی
یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی