گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴

 

مردم نبود صورت مردم حکما انددیگر خس و خارند و قماشات و دغااند
اینها که نیند از تو سزای که و کهدانمرحور وجنان راتو چه گوئی که سزااند؟
باندوه چرایند شب و روز بماندهاز چون و چرا زانکه ستوران چرااند
این خیل چرا چویند و زخیل چراجویاین خلق بداندیش کزین گونه جرااند
در عالم انسانی مردم چو نبات استاینها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو