گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵

 

سوز تو شبی بسازم آوردوندر سخنی درازم آورد
زان دم که تو روی باز کردیاز هر چه به جز تو بازم آورد
گر تیغ زنند رخ نپیچیمزین قبله که در نمازم آورد
اقبال به کعبهٔ وصالتبی‌درد سر مجازم آورد
چون توبهٔ منزل امانیبا بدرقه و جوازم آورد
لطف تو به مکهٔ حقیقتاز بادیهٔ حجازم آورد
آن بخت که دل به خواب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی