گنجور

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰

 

ما را وجود نیست و گر هست وجود اوست
بود وجود ما به حقیقت وجود اوست
بی نور بود ِ او نبُود بود هیچ بود
بودی که هست پرتوی از نور بود اوست
بشنو به ذوق گفتهٔ عشاق بزم عشق
کین قول عاشقانه ز گفت و شنود اوست
عود دلم به آتش عشقش روان بسوخت
بوی خوشی که می شنوی بوی عود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی