گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۹

 

آتش وحشتم آنجاکه برافروخته است

برق در اول پرواز، نفس سوخته است

چه خیال است دل از داغ‌، تسلی‌گردد

اخگرم چشم به خاکستر خود دوخته است

گفتگو آینه‌پرداز محبت نشود

به نفس هیچ‌کس این شعله نیفروخته است

از قماش بد و نیک دو جهان بیخبریم

چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است

ذره‌ای نیست‌که خورشیدنمایی نکند

گرد راهت چه قدر آینه اندوخته است

نتوان محرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی