گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

از تنگهای شکر ناب آن دهن به است
وز میوه های باغ بهشت آن ذقن به است
از تن قبا بکش که حجابیست بس کثیف
اندام نازکت به ته پیرهن به است
گفتی که شاد زی که نمردی ز هجر من
در راه عشق مردن ازین زیستن به است
دارم هوای کوی تو هرجا که می روم
پیش غریب از همه عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵

 

خاک درت به چشم من از صد چمن به است
باغی خوش است عارضت اما ذقن به است
کوی نو خواهد این دل آواره نی بهشت
مرغ غریب را ز گلستان وطن به است
تنها نه روی نسبت به از گلرخان چین
بوی تو هم ز نکهت مشک ختن به است
گفتی به دستبوس نو بوسی زبان کنم
در دست کسی چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی